دنیای پیچیده‌ی لعنتی

تصمیمی گرفته‌ام که توضیح دادنش برای دیگران، کمی سخت است. تصمیمی که نه از نظر خودم، که از نظر خیلی‌های دیگر به یک عملیات انتحاری می‌ماند: پاک کردن گذشته‌ی کاری در آستانه‌ی سی سالگی؛ و شروع یک روند کاملاً متفاوت با قبل. این تصمیم، لااقل از نظر خودم و بعضی از دور و بری‌هایم، خیلی هم منطقی است؛ اما راستش نمی‌شود آن را برای ذهن‌های چارچوب بندی شده‌ی آدم‌های معمولی بیرون اتاق توضیح داد.

البته واقعیت هم این است که شرایط دنیای من و هم‌نسلان‌ام، آنقدر پیچیده است که بعضی وقت‌ها خودمان هم درک کردن‌اش عاجزیم؛ چه برسد به دیگرانی که آن بیرون ایستاده‌اند و دارند از دنیایی دیگر، با یک تلسکوپ دیگر، با یک فضای ذهنی کاملاً متفاوت ما را نگاه می‌کنند.

جور دیگری اگر بخواهم بگویم، این می‌شود که تصمیم‌هایی که من و آدم‌های شبیه من می‌گیریم، ملغمه‌ای است از امید به آینده، ناامیدی از شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی فعلی، احسای ناامنی، احساس اینکه فقط باید به خودمان متکی باشیم و نه به هیچ کس دیگر، و چیزهایی از این دست. هرکدام از این‌ها هم برای خودشان چند پارامتر تأثیرگذار دارند که اوضاع را حسابی به هم می‌ریزد. این است که درک رویدادهای اطراف‌مان، و تصمیم گرفتن بر اساس آن، تبدیل می‌شود به کاری که خیلی‌ها از پس‌اش بر نمی‌آیند؛ این می‌شود که مهاجرت‌های کور شروع می‌شود؛ این می‌شود که آدم‌ها، شروع می‌کنند به هزینه کردن برای کارهایی که خودشان هم نمی‌دانند چرا.

اما من، لااقل در این لحظه‌ای که نشسته‌ام و دارم این کلمه‌ها را تایپ می‌کنم، فکر می‌کنم می‌دانم باید چه کار کنم؛ و فکر می‌کنم،‌ یا لااقل امیدوارم که تصمیم - از نظر دیگران انتحاری - ام، درست از آب دربیاید ...

/ 0 نظر / 6 بازدید