کل یوم ... کل ارض ...

... و روزی می‌رسد که باید تصمیم بگیری. روزی می‌رسد که باید بنشینی و با خودت فکر کنی که نسبت تو و این دنیا چیست. روزی می‌رسد که بالأخره مجبور می‌شوی این کار عقب افتاده را انجام بدهی: برای این پرسش هنوز بی‌جواب مانده جوابی پیدا کنی که: «آهای پسر! اصلاً معلومه تو از دنیا چی می‌خوای؟»

روزی که به این پرسش می‌رسی، روزی که سر یک دوراهی ایستاده‌ای و مجبوری جواب‌ات را بفهمی تا بتوانی راهت را انتخاب کنی، روز سختی است. روزی است که باید با خودت، با داشته هایت، با آرزوهایت، با گذشته‌ات، با آینده‌ات، با همه‌ی هست و نیست‌ات روبرو بشوی تا به جواب سوالی برسی که خیلی‌ها فهمیدن آن را تا لحظه‌ی آخر عمرشان عقب انداخته‌اند. خیلی‌هایی که تو نمی‌خواهی جزء آنها باشی.

آن روز، روز سختی است و البته روزهای بعد از آن، سخت‌تر. روزهای بعدتر، به شک می‌افتی: با خودت کلنجار می‌روی که: «نکنه اشتباه کرده باشم؟ نکنه پشیمون بشم؟»؛ و این «نکنه‌ها»، خورنده است، اگر ادامه پیدا کنند ... و کشنده است، مخصوصاً اگر در آستانه‌ی سی سالگی باشی؛ وقتی فرصت زیادی نه برای تجربه و نه برای اشتباه کردن، نداشته باشی ...‏

و این منم، مردی ایستاده بر سر آینده‌اش؛ در حال گرفتن تصمیم، و بیم‌ناک از سوال‌های بی‌جواب پیش‌رو.‏

/ 0 نظر / 12 بازدید