چهارشنبه‌سوری: خیلی دور، خیلی نزدیک

فردا، چهارشنبه سوری است. یک جشن کوچک شهری، که چند سالی است از آن تبدیل شدن تهران به یک میدان جنگ، دور شده. سنتی که بعضی می‌گویند تحریف شده و بعضی می‌گویند خرافه است و غالب مردم هم کاری به این حرف‌ها ندارند و عشق و حال خودشان را می‌کنند.

من اما کمتر پیش آمده که چهارشنبه سوری داشته باشم: نه حالایی که دیگر عشق سر و صدا و ترکاندن از سرم پریده، و نه آن زمانی که بچه مثبت شهر بودم، هیچوقت چهارشنبه سوری برایم آنقدرها مهم که نه، جذاب نبوده. محافظه‌کاری ذاتی‌ام هم شده علت دیگری برای خودش.

برای من به عنوان یک علاقمند جدی سینما، هر چهارشنبه سوری دو تا معنی خاص دارد. معنی اول، آن روزی است که دکتر محمود عالم، همان مسعود رایگان خودمان، بعد از دادن شماره تلفن‌اش به منشی جدیدش، پشت چکی که برای عیدی منشی نوشته بود، از بالکن مطب نگاه می‌کرد که منشی چطور از میان آن جنگ شهری، می‌گذرد و می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. دکتر، در حسرت نیم‌نگاه منشی‌اش به پنجره، جایی که ایستاده بود، ماند و فردا، فردای چهارشنبه سوری بود که راه افتاد دنبال پسرش و رفت به «مصر»ی که نمی‌دانم مال من‌اش کی خواهد رسید.

معنی دوم هم زمانی است که توی چهارشنبه سوری اصغر فرهادی، پانته‌آ بهرام نشست توی ماشین حمید فرخ‌نژاد و اشک حمید را درآورد. آن صحنه هم مال شب چهارشنبه‌ی آخر سال بود. سال‌ها بعد از آن روز بود که مژده، هدیه تهرانی، و حمید فرخ‌نژاد، توی جدایی نادر از سیمین، شناسنامه‌های‌شان را دادند دست مسئول، تا برای ضمیمه کردن به پرونده‌ی طلاق، از آنها کپی بگیرد.

چهارشنبه سوری من هم اینجوری است!

/ 0 نظر / 13 بازدید