جای خالی خودم

زهرا دارد قرآن حفظ می‌کند. چند وقتی است که افتاده توی این خط و حالا، دارد با موبایل‌اش آیه‌هایی که حفظ کرده را با صدای پرهیزگار مرور می‌کند. من هم نشسته‌ام پشت لپ‌تاپ و کار بی‌خودی می‌کنم. شورا ایمیل زده و همان حرف‌هایی را تکرار کرده که پریشب محمود پشت اسکایپ برایم گفت؛ همان حرف‌هایی که احتمالاَ مسعود هم برایم تکرار خواهد کرد و همان حرف‌هایی که می‌دانم بیشترشان درست است. اما چاره‌ای هم ندارم: این چیزی که است که می‌دانم. هرچقدر آن حرف‌ها درست باشد، هرقدر احتمال موفقیت نقشه کم باشد، هرقدر توی‌اش اشتباه کرده باشم، باز هم چاره‌ای ندارم. مثل آدمی شده‌ام که چیز زیادی برای از دست دادن ندارد. شنبه‌ی هفته‌ی دیگر جلسه‌ی هیات مدیره‌ی شرکت است و شاید تا آن وقت، عوض شده باشم. شاید بیکار شده باشم. و این کیبورد پرشین بلاگ هم چقدر اذیت می‌کند، از بس‌که با کیبورد استاندارد فارسی فرق دارد.

من چاره‌ای ندارم: حتی جرات ندارم به این فکر کنم که قرار است به بیابان تاتارهای شخصی خودم دل ببندم. من، بی چاره‌ مانده‌ام و شاید همین آرام‌ام کند؛ در روزهایی که قرار است ظرف چهل و هشت ساعت، سخت‌ترین تصمیم پنج سال اخیر زندگی‌ام را بگیرم. خوشحالم که لااقل جای خدا، زیاد خالی نیست.

/ 0 نظر / 8 بازدید