| گاهنامه | |
|
۱۳۸۸/٦/٢۳
قرن ناامیدی ...
یک قرن گذشته انگار از آخرین باری که اینجا را به روز کردم ... این مدت، که بیشتر از پنج ماه نبود، اما انگار واقعاً یک قرن گذشته ... آن موقع کجا بودم و حالا کجا؟ آن موقع کجا بودیم و حالا کجا؟
توی عمرم هیچوقت به اندازه این یک قرن مأیوس و ناامید نبوده ام ... ۱۳۸۸/٢/٢٤
مرد حسابی! فاصله آدم و حوا فقط 350 متر بود!
برای علی (که فکر میکنم کمی دلتنگ است و شاید باید کمی فکر کند تا حالش سرجا بیاید ...)
... و نقل است چون آدم بر زمین هبوط کرد، بر کوه صفا نشست و حوا بر کوه مروه. چون آدم چنین فراقی را بدید، دانست که در آن حکمتی است؛ پس بر صفا باقی ماند و بسیار گریست تا چهل سال بعد، حوا را در صحرای عرفات دوباره بازیافت. و در این معنی، سری مستتر است که صاحبان خرد را بس باشد ...
۱۳۸۸/٢/٢٢
کی می دونه؟
· بذار خودمو یه بار دیگه هم توی آیینه نگاه کنم ... کی میدونِه؟ شاید این آخرین بار باشه ... · بذار خودمو یه بار دیگه هم توی آیینه نگاه کنم ... کی میدونِه؟ شاید تونِستم تصویر اونایی که آخرین بار توی آیینه نگاه کردن رو هم ببینم ... · بذار این آیینه رو تمیز کنم ... کی میدونِه؟ شاید اینجوری یه کم قشنگ تَر توش افتادم ... · بذار این آیینه رو تمیز کنم ... کی میدونِه؟ شاید اینجوری تصویر اونایی که دوست دارَم رو یه کم قشنگ تر توی آیینه دیدم ... · عجب رازهایی داره این آیینه ... !
پ.ن: بعضی وقت ها پیش می آید که وقتی متنی برای برنامه ای تلویزیونی می نویسم، همه ی وجودم می لرزد؛ درست عین همین متنی که نوشته ام. واقعاً چه کسی می داند؟ پ.ن: هیچوقت از روبرو شدن با مرگ نهراسیده ام؛ اما رفتن سخت است وقتی بدانی کسی منتظر توست ... پ.ن: آنچه آمد هم، قسمت اول پلاتویی است برای برنامه نردبان (شبکه تهران) با اجرای بهروز بقایی که نمی دانم چه زمانی پخش خواهد شد. ۱۳۸۸/۱/۱٦
مسعود شصت چی عزیز ...
مرد ٢ هزار چهره، در مجموع به نظرم سریال زیاد جالبی نبود؛ البته بجز قسمت هواپیما و بخشهایی از فوتبال. بهترین قسمت های سریال، جاهایی بود که مسعود شصت چی را در حال بازجویی نشان میداد. شیطنتی که در چشمهای شصتچی بود؛ اینکه آدمی بهصورت اتفاقی در موقعیتی قرار بگیرد که برایش بهصورت آرزو جلوه میکرده و حالا به هیچ وجه از قرار گرفتن در آن موقعیت ناراضی نیست؛ اینکه همه چیز را به گردن دیگران و آن «نشد» های معروف خودمان بیاندازیم و البته بازی فوقالعاده مهران مدیری با آن یقه بسته و ظاهر معقول و موجه و البته شیطنت پنهان، بهترین و لذت بخش ترین لحظات نوروز امسال در تلویزیون بود؛ البته به نظر من! کاش مهران مدیری دست از سر شصتچی بر ندارد و این بار، بجای پرداختن به وقایع روز و موقعیتهای اشتباهی، سریالی فقط درباره شخصیت شصتچی بسازد.
۱۳۸۸/۱/٩
یادداشتهای درد جاودانگی (110)
١. این ١٠ روز اخیر را اصفهان بودم و یزد؛ و حسابی هم خوش گذراندم. دوباره بعد از حدود ٨ سال به یزد رفتم و باز هم علاقهام به این شهر بیشتر شد. هنوز هم بجز تهران، فقط حاضرم در اصفهان و یزد و همدان زندگی کنم. ٢. خداوکیلی این دوران خدمت سربازی هم به ما خوب خوش میگذرد! فعلاً که در مقام امریه و کارشناس ارشد محترم محیط زیست، از ابتدای اسفندماه تا آخر تعطیلات، عملاً فقط ۶ روز در «محل خدمت»ام فعالیت کردهام. به همین راحتی یک ماه و نیم دیگر از آموزشی گذشت و حالا ٣ ماه و نیم خدمتم! ٣. این خدمت سربازی، برای من هرچه نداشته، مجوزی برای ورود به طرح زوج و فرد داشته. معمولاً مأمورانی که ابتدای طرح زوج و فرد میایستند، ترجیح میدهند با ستوان یکمی که درجهاش از آنها بالاتر است و دستی تکان میدهد و با سرعت وارد طرح میشود کاری نداشته باشند. حالا میخواهد این جناب ستوان یکم، مال ارتش باشد، میخواهد ١٠٠ متر عقبتر اورکت را از صندوق عقب و کلاه را از داشبورد ماشین درآورده باشد، میخواهد آن ریش مدلداری که بر صورت دارد نشان بدهد که هرچه هست، الآن در حال خدمت نیست ... ! فعلاً که خوش میگذرد! ۴. این جناب محمود درس نگرفته بود از مسابقات جام جهانی کشتی که بازهم بلند شد و به استادیوم آمد؟! از همان لحظهای که تلویزیون نشانش داد، دلم گواهی میداد که میبازیم. به خدا راست میگویم ... خدا سومین حضور محمود در مسابقات ورزشی را به خیر بگذراند. کاشکی یکی هم پیدا شود و به او بگوید: اگر موفقیت ورزش و ورزشکاران را میخواهی، به استادیومها نیا، لطفاً!
۱۳۸٧/۱٢/٢۳
معذرت خواهی
بابت این زمانی که برای دیدن اخراجیهای 2 صرف کردم، از خودم معذرت می خواهم ... ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
درباره ی بی پولی
امشب رفتم و در اکران خصوصی حوزه هنری، بی پولی را دیدم. اغراق نمی کنم که امید زیادی به دیدن یک فیلک خوب داشتم؛ آن هم صرفاً بخاطر دیدن فیلم دوم حمید نعمت الله که بوتیک اش را پنج باری دیده ام و حتی در کلاسهای داستان نویسی ام هم نمایش داده ام. (راستی، یادش بخیر! عجب دوران خوبی بود آن شب هایی که می نشستیم و با بچه ها، داستان فیلم را تحلیل می کردیم ...)
اما از بد حادثه، این بی پولی ای که من دیدم، اصلاً چیزی نبود که انتظارش را داشتم. فیلمی بود نسبتاً سردرگم و البته تا حدی طنز که حیف بود آدمی مثل نعمت الله آن را بسازد. انتظار داشتم با دیدن بی پولی تکان بخورم، تا مدتها به فکر فرو بروم، پیش این و آن «پُز» بدهم که بی پولی را دیده ام ... که نشد! هیچکدام از لحظات شیرینی که با دیدن بوتیک نصیبم شده بود به من دست نداد و از این بابت متأسفم. بازی لیلا حاتمی هم خوب بود و شخصیتی که آن را درآورده بود، حداقل از نظر من جذابیت داشت. اما فکر نکنم استحقاق سیمرغ گرفتن را داشت. کاش فیلم بعدی حمید نعمت الله، خیلی بهتر از اینی باشد که امشب دیدم.
ب.ت: درباره الی، تردید و زادبوم را هم دیده ام. بعداً شاید درباره این فیلمها هم نوشتم.
۱۳۸٧/۱٢/۱۸
آخر این چه کاری بود؟
کشتی گیرهای ایران در جام جهانی کشتی دوم شدند. من خودم مسابقه فینال را ندیدم، اما آنجوری که تلویزیون نشان میداد، رئیس جمهور رفته بوده و بازی بین ایران و آذربایجان را دیده. فکر میکنم همهی تقصیر این دوم شدن، گردن خود محمود است که رفت و نگذاشت بعد از مدتها اول بشویم ... ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
بی خبری ...
توی این دوران آموزشی عزیز و لعنتی (که البته قرار است ٨ روز دیگر به سلامتی به کل از شرش و تمام خاطره هایش خلاص شوم)، بدجوری از دنیا بی خبر بودهام: نه فرصتی برای دیدن تلویزیون بوده و نه حالی برای خواندن روزنامه. اینترنت هم که تقریباً از محالات است! این بود که توی این چند وقت، خبرها را اغلب بهصورت هفتگی و از طریف سایتها میخواندم و متوجه میشدم که مثلاً ماهوارهای به فضا پرتاب شده یا خاتمی بالأخره برای ریاست جمهوری اعلام آمادگی کرده. دیروز داشتم با خودم فکر میکردم که توی این بیخبری طولانی، بیشتر از همه برای سخنرانیهای آقای رئیس جمهور و آن حرص خوردنهای تا دو روز بعدش دلم تنگ شده! روزگاری دارد به خدا این من دیوانه!
۱۳۸٧/۱۱/۱۱
یادداشتهای یک آدم تحت آموزش - یک
نمردیم و فایدهای هم از این فوق لیسانس گرفتن مان دیدیم! توی این مدتی که از گرفتن این مدرک ناقابل میگذشت، حقوقی که میگرفتم، بر مبنای لیسانس بود و جای دیگری هم پیش نیامده بود تا قرار باشد فایدهای از این ۵ ترم درس خواندن اضافه دیده باشم. هرچند که سه مادر عزیز (مادر گرامی خودم و مادر همسرم و خود همسرم!) را چند باری شده بود که ببینم به افتخار کردن به این مدرک کارشناسی ارشد ناقابل از دانشگاه محترم صنعتی شریف! این است که سربازی، شد اولین جایی که از فوق لیسانس گرفتنم خیری دیدم! قصه این است که در سربازی و البته در دوران آموزشی، هرکس قرار است وظیفهای داشته باشد و البته همه، وظیفهی مشترکی دارند به نام نامی «نظافت»! عدهای میشوند مسئولین نظافت آسایشگاه، عدهای مسئول نظافت محیط بیرون و الیته عدهای هم مسئول نظافت دستشوییها! هیچوقت به عمرم از داشتن مسئولیتهایی مثل همین نظافت دستشویی ناراحت نبودهام و حتی پیش آمده (و عدهای از دوستان هم دیدهاند) که برخی مواقع، به آن مشتاق هم بودهام؛ اما خداوکیلی اینکه در دوران آموزشی مسئولیت نظافت ندارم، آنقدر خوشحال کننده است که حد ندارد! دوستان لطف کردهاند و به بچههای کارشناسی ارشد، مسئولیتی دادهاند به نام «کمک آموزشی». عمده کار این کمک آموزشیها این است که هر روز که قرار است کلاسهای آموزشی در میدان صبحگاه تشکیل شود، میز و وایت بُرد و ماژیک و این جور چیزها را ببریم ٣٠٠ متر آن طرفتر و کلاس که تمام شد، برشان گردانیم همان جایی که بودند. خلاصه اینکه در مجموع خوش میگذرد! همین که کلهی سحر، مجبور نیستیم جارو دست بگیریم و توی تاریکی بگردیم دنبای برگی که روی زمین افتاده یا به بنده خدایی که یادش رفته سیفونی را بکشد بد و بیراه بگوییم، کلی میارزد! نمردیم و فایدهای هم از این فوق لیسانی گرفتن دیدیم!
۱۳۸٧/۱۱/۱٠
یادداشتهای یک آدم تحت آموزش - صفر
با امروز، دقیقاً سی و نه روز است که سربازم. اول دیماه اعزامم بوده و حالا که نهم بهمن است، سی و نه روز است که سربازی را تجربه میکنم. البته سربازی رسمی من دقیقاً از هفتم دی شروع شد و توی این مدت هم کم مرخصی نیامدهام؛ اما به هر حال از نظر سازمان محترم نظام وظیفه و البته از نظر شخص شخیص خودم، همان اول دی ملاک است و هیچ جوره حاضر نیستم آن شش روزی را که در خانه به حساب سربازی خوردم و خوابیدم، با هیچ چیز دیگری عوض کنم! فعلاً که دوره، دوره آموزشی است و حتی از سرباز صفرها هم کمتریم (و به قول خود سربازان عزیز، آشخور تشریف داریم!)؛ وقتی هم که سردوشی گرفتیم و با ستوان یکی، دوران خوشی رسید، قرار است جل و پلاس را جمع کنیم و برویم پی بقیه دوران خدمت مقدس در دانشگاه شهید عباسپور؛ برای همین هم سربازی من، عملاً همین دو ماهی است که با عنوان دوره آموزشی، در خدمت پادگان محترم ٠١ نیروی زمینی هستم. اگر پا داد و حوصله کردم، بعضی از خاطراتم از پادگان و دوره آموزشی را اینجا مینویسم؛ شاید همانطور که با گذراندنش به من خوش گذشت، با خواندنش هم به خوانندگان خوش بگذرد!
۱۳۸٧/۱٠/۱٩
تجربهی عزاداری
یکی از مهمترین و شایعترین اشتباهاتی که بعضی از دوستان و رفقا درباره واقعه عاشورا مرتکب میشوند این است که میخواهند این حادثه را با معیارهای منطق بشری بسنجند و بعد درباره آن حکم صادر کنند. من هم قبول دارم که بسیاری از ظرایفی که در چنین روزی رخ داد، با هیچکدام از اجزای منطق بشری سازگار نیست. مثلاً چه کسی است که بتواند توجیه کند که کسی که برای براندازی حکومتی قیام کرده، دست زن و بچه اش را بگیرد و درست مانند یک سفر دسته جمعی، با کل خاندان به سمت کارزار حرکت کند. یا چه کسی است که بتواند توجیهی به اصطلاح خودمان درست و درمان برای آنچه که در ماجرای علی اصغر (ع) اتفاق افتاد ذکر کند؟ این اشتباه بزرگ، به نظر من دو علت دارد: یکی اینکه متأسفانه دانستههای اغلب ما درباره ریز وقایع آن روز، بسیار محدود و کم است؛ مثلاً هنوز هم هستند عدهای که تصور میکنند حضرت عباس (ع) در روز تاسوعا به شهادت رسید و امام حسین را در روز عاشورا به شهادت رساندند! این مسأله هم، هم به تنبلی ما در مطالعه بر میگردد و هم به لطف دوستانی که روضه میخوانند و بیشترین تأثیر را در ساختن تصویری ذهنی از آنچه که در عاشورا گذشت، بر عهده دارند. اما دلیل دوم اشتباه بزرگ دوستان در سنجیدن عاشورابا منطق بشری هم نکته سادهای است: واقعه عاشورا و آنچه که در کریلا بر امام و یارانش گذشت، اصولاً حادثه و واقعهای «منطقی» نیست که بخواهیم آن را با منطق بسنجیم! این طور ساده بگویم که عزاداری برای امام حسین (ع)، خیلی بیشتر از آنچه که فکرش را میشود کرد «دلی» است. شاید برای همین هم هست که به تعداد آدمهای اهل عزاداری، روش عزاداری وجود دارد؛ و شاید هم به همین خاطر است که گستره عزاداران حضرت، از محدوده شیعه و مسلمان فراتر است و کم نیستند غیرمسلمانانی که اعتقادشان به عزاداری برای امام، از شیعیان جد اندر جد شیعه هم بیشتر است. تجربه عزاداری (در اینجا نوحه خوانی) برای امام حسین (ع)، تجربهای است که کسی باید آن را تجربه کند تا بفهمد چیست. آنکه بیرون گود ایستاده و فقط به مشتی دیوانه بازی عدهای عقل از دست داده نگاه میکند، تا خودش را نسپارد به غمی که در فضا جاری است، تا ابد هم سر از کار عزاداران در نخواهد آورد. کسی که تجربهی گریه کردن برای عدهای که در حال حاضر همه دیگر از دنیا رفتهاند و اصولاً ارتباط خاصی با ما ندارند که بخواهیم برای آنها ناراحت باشیم را ندارد و با چنین دیدگاهی به قصهی عزاداری و گریههای ملت نگاه میکند، هیچوقت حرارت حسین را که حضرت رسول دربارهی آن صحبت کرده است را درک نخواهد کرد ... از این مثالم معذرت میخواهم؛ اما سادهتر از این سراغ ندارم: همانطور که حس رفتن به استادیوم و غرق شدن در هیجان صد هزار نفر را تنها افرادی که چنین محیطی را تجربه کردهاند میدانند؛ حس گریه برای امام حسین و سوختن دل در شنیدن روضهها را هم فقط افرادی میدانند که چنین احساسی را تجربه کردهاند. حالا مدام بنشین و بگو گریه برای امام حسین خوب است و در روایت، این اجر را برای عزاداری آقا نوشتهاند و وقتی عزادار حضرتی، با حضرت صاحبالزمان همنوا شدهای و از این حرفها ... خدا باید به کسی که نمیداند و این احساس را تجربه نکرده، لطفی کند تا روزی دلش بلرزد و نم اشکی بر چهرهاش بنشیند تا بفهمد من و امثال من چه میگوییم ...
ب.ت: خدا رحمت کند امام محمد غزالی را در المنقذ من الضلال. غزالی در این کتاب، شرح رهاییاش از گمراهی را مینویسد و اول شروع میکند به گفتن فرقههای چهارگانهای که در آن زمان وجود داشته و بعد هرکدام را نقد میکند و دست آخر، درست جایی که باید بگوید چه شد که از گمراهی رهایی یافت، تنها به این بسنده میکند که نوری از انوار لطیفهای الهی و محمدی بر دلم نشست و هدایت شدم! یعنی امام محمد هم از شرح آنچه که در دلش میگذشته عاجز میماند و همه چیز را میسپارد به تجربهی خوانندهای که اگر باشد، خودش همه چیز را میگیرد ...
۱۳۸٧/٩/٥
یادداشتهای درد جاودانگی (109)
اخیراً شعر قشنگی کشف کردهام؛ شعری که خواندن و تکرار کردنش زیاد به دردم نمیخوردن، اما حداقل برای خودم این معنی را دارد که هنوز تسلیم نشدهام. شعر من این است:
این وضعیتی که در آن قرار دارم، خوب نیست! این وضعیتی که در آن قرار دارم، اصلاً خوب نیست! باید کاری بکنم! باید کاری بکنم! هرچند نمیدانم چه کاری ... ۱۳۸٧/٩/۳
حکایت ما و محمود ...
این غصه، خیلی وقت است که روی دلم نشسته. خیلی وقت است که سرم درد میگیرد از شدت ناراحتی، وقتی به این حکایت فکر میکنم. حکایت ما و محمود و دوستان محمود، فصلهای زیادی دارد؛ اما بیشتر از همه، اینهایش یادم مانده و از سر اتفاق، بیشتر از همه اینهایش اذیتم میکنند ...
دوستان! ببخشید که با این لحن مینویسم و میگویم؛ اما خدا شاهد است که عبارت دیگری که اینقدر دقیق مفهوم را منتقل کند سراغ ندارم: محمود، همهی ما را – بلانسبت – خر فرض کرده و به همین خاطر است که خودش را از همه بالاتر میبیند. برای خودم متأسفم... ۱۳۸٧/۸/۳
پای بگذار به اون راهی که - فقط - فکر کنی بهتری ...
همه کلی مثال و آیه میآورند از آنهایی که با وجود مشکلات زیادی که داشتند، به موفقیتهایی رسیدند: آن بنده خدایی که نه دست داشت و نه پا، و سخنران بزرگی شده بود؛ یا آن دوندهای که پا نداشت و رکورد ورود به المپیک را در یکی از مادههای دوی سرعت بهدست آورده بود؛ یا آن یکی که با اسید صورتش را سوزانده بودند و با روحیهای عالی برای تغییر شرایطش تلاش میکند (این یکی ایرانی است و آمنه بهرامی نام دارد) ... این لیست انگار تمامی ندارد! هرکس – و از جمله خودم – هم کلی آدم ریز و درشت توی آستین دارد تا هرکس دیگری که از شرایط ناامید شده بود یا داشت کم میآورد را جلوی آدم ردیف کنند و بگویند: ببین این چقدر با اراده بوده! ببین با چه شرایطی بر وضعیتی که داشته غلبه کرده و موفق شده! برو خدا را شکر کن که این شرایط سخت را نداری! ببین! تو هم میتوانی! کافی است اراده کنی ... چرت میگویند این جماعت! چرت میگویند! قصه ما آدمهایی که حالا به هر دلیل از ایدهآلی که داریم کمی دور افتادهایم و میخواهیم و میخواهیم و واقعاً میخواهیم این شرایط را عوض کنیم، با قصه همهی آن آدمهایی که با شرایط واقعاً ناجورشان ساختند و آن را عوض کردند کمی (یا شاید هم کمی بیشتر از کمی!) تفاوت دارد! کسی که نقص عضوی دارد،کسی که نمیبیند،کسی که خانوادهاش را از دست داده، کسی که کارگاهش آتش گرفته و هست و نیستش را از دست داده (این یکی مربوط به بهروز فروتن، موسس صنایع غذایی بهروز است که انصافاً آدم بزرگی است! گفتم که؛ من هم از این جور مثالها زیاد توی آستین دارم!!)؛ کسی که تصادف کرده و حالا باید 100 میلیون دیه بدهد و کسی که قرار است هم شب و روز کار کند و هم درس بخواند تا در دانشگاه قبول شود، همه لااقل میدانند علیه چه چیزی باید مبارزه کنند! لااقل میدانند باید دقیقاً چه مسألهای را تغییر دهند! لااقل میدانند صورت مسألهشان چیست! و لااقل دشمنشان زیر ظل آفتاب ایستاده، نه مثل مال من، توی تاریکی! قصه تلاش کسی مثل من (که ادعا میکند آدم باهوشی است؛ درس خوانده؛ وضعیت مالی متوسطی دارد؛ امکانات معمول زندگی برایش فراهم است و بالاتر از همهی اینها: شغل دارد) با کمی اغماض شبیه قصه آنهایی است که میخواهند در این روزگار نزدیک به آخرالزمان ایمان خودشان را حفظ کنند. اینکه سابقون السابقون درگاه خداوند که مقرب اویند، بیشتر از اقوام پیشین روزگار مایند، شاید علاوه بر تلاش و تهجد بیشتر آنها، برگردد به اینکه آنها لااقل بت را جلوی روی خودشان میدیدند! نمود عینی و فیزیکی طاغوت را میدیدند و پیامبری هم کنارشان بود که اگر ایمان میآوردند، خیلی مسائل را برایشان حل میکرد. نه مثل ما و این روزگار بیپیر که هیچکساش معلوم نیست چه کاره است و در جبهه خدا میجنگد یا جبهه شیطان ... خلاصه اینکه کاش کسی پیدا شود و مثالی برایم بزند از کسی که مثل خودم بوده؛ شرایط حالت حدی (خیلی خوب یا خیلی بد) نداشته و لااقل توانسته بفهمد بهطور کلی چه باید بکند ... ۱۳۸٧/٧/٢٢
نجات جهان ...
اوضاع خطرناکی است؛ دوستش ندارم. رئیس جمهور و رئیس مجلس و خیلیهای دیگر از ارائه راهکار برای نجات دنیا حرف میزنند و این، یعنی یا از نجات کشور ناامید شدهاند، یا اصلاً اعتقادی به کار کردن برای نجات مملکت ندارند، و یا اینکه فکر میکنند روزگار آنقدر گل و بلبل است که نیازی به نجات دادن ندارد. همهی اینها باعث شده نسبت به این اظهارنظرهای پشت سر هم درباره نجات دنیا خیلی بدبین باشم.
ب.ت: خیلیها را میبین که، دارند جل و پلاسشان را جمع میکنند که یا برای درس یا برای زندگی بروند به آن طرف آبها. این، اصلاً جالب نیست؛ انگار همه از این روزگار قطع امید کردهاند. بماند که خودم هم برای درس خواندن آن طرف، بی میل نیستم ...
۱۳۸٧/٧/۸
دلیل روزمرگی
دکتر را بعد از سه - چهارسال دیدم در این آخرین افطاری ماه مبارک. بجز اضافه وزنی که پیدا کرده بود، از آخرین باری که دیدمش چندان تغییر نکرده بود. هنوز هم معلمام بود؛ با وجود این همه سالی که از استاد و شاگردی ما (که هیچوقت در یک کلاس محقق نشد) میگذشت ... دکتر مدیر یک مجموعه بزرگ است که تا جایی که میدانم در زمینه فناوری اطلاعات فعالیت میکند. حسابی سرش شلوغ است و لابد با داشتن بچه، شلوغتر هم شده. با داشتن مدرک دکترای کامپیوتر، لابد بخاطر احساس نیازی که میکرده، بلند شده و دارد دوباره سرکلاس مینشیند و MBA می خواند. فکر کنم بالاخره یادم آمد چرا در این شرکت مهدسان مشاوری که دارم کار می کنم، کم کم دارم دیوانه می شوم از روزمرگی...
ب.ت: آب انگور غلیظی ریخته روی صفحه کلید این لپ تاپ جدیدم (که حسابی هم دوستش دارم) و تعدادی از کلیدها را رسماً چسبانده به هم! هرچه هم دکمه ها را باز می کنم و پاک می کنم، افاقه نمی کند! خلاصه اینکه ماجرایی دارم با تایپ کردن!
۱۳۸٧/٧/٦
یادداشتهای درد جاودانگی (108)
خیلی گیج شدهام؛ از یک طرف میگوید: چه بسا چیزی را دوست داری و شر تو در آن است و چه بسا چیزی را دوست نداری و خیرت در آن است. از طرف دیگر هم میگوید: به من توکل کن! هرکس به من توکل کند، خودم برایش کافی هستم ... من از کجا بدانم که این آرزوها شر مناند یا خیر من؟ من از کجا بدانم که باید در این راه گام بردارم یا نه؟ خدایا! نشانهای ...
۱۳۸٧/٧/٢
تناقض شیرین
خیلی عبارت عجیبی است این « الغوث،الغوث، خلصنا من النار یا رب» که خدا لطف کرده و توی این دو سه شب گذشته دویست بار گفته ایم و قرار است ان شاء الله صد بار دیگر هم بگوییم. دویست بار فریاد زده ایم و گفته ایم: «خدایا! به فریادمان برس و ما را از این آتش خلاص کن ...» این عبارت ساده، برای من تصویری دارد که زیاد دوست داشتنی نیست: تصویر عده ای که در آتش – حالا با هر تعبیری – گیر افتاده اند و دارند از آن پایین فریاد می زنند تا از آن موقعیت وحشتناک نجات پیدا کنند... متأسفم! اصلاً تصویر مطلوبی نیست! حتی اگر واقعیت هم داشته باشد (که به احتمال زیاد دارد!) حتی فکر کردن به آن هم موی تنم را سیخ می کند. این تصویر عجیب، با آن همه صفت قشنگ و لطیف که توی همین دعای جوشن کبیر می بینیم خیلی تناقض دارد؛ تناقضی که شیرین است: فرار از آتش، با دعا، با خواندن، با دعوت از خدای صفت های زیبا ...
۱۳۸٧/٦/٢۱
گاهنامه فوتوبلاگ 2
برد دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت ایران – خرداد ماه 1387
چهارسال پیش بود که تصمیم گرفتند این عکسها را بزنند. آن زمان، آقای رئیس جمهور فعلی، هنوز شهردار نشده بود: فقط یک استاد ساده بود که در اتاقش توی آن راهروی باریک نیمطبقه مینشست. و حالا بعد از چهارسال، این، عکس رئیس جمهور کشورمان است که شاید خودش هم نداند چه شد که ناگهان به اینجا رسید. جالب اینجاست که کارت سمت چپ (که در تصویر نیست)، مشخصات وزیر راه و استاد راهنمای آقای رئیس جمهور است و کارتهای دیگری هم یا معاون وزیرند و یا پستهای بالای دولتی دارند. نمیدانم آقای رئیس جمهور هنوز وقت میکند نشانی پست الکترونیکی دانشگاهش را چک کند یا نه ... ۱۳۸٧/٦/۱٢
لحظه حقیقت ...
شبکه MBC4 مسابقهای را نمایش میدهد با نام Moment of Truth که میشود همان «لحظه حقیقت». قصه این است که ملتی را که داوطلب شدهاند، مینشانند جلوی جمع زیادی تماشاچی و البته نزدیکان و خانواده خودشان و از آنها سوالهای شخصی میپرسند. سوالات، حتی ریزترین و شخصیترین جنبههای زندگی شرکت کننده را هم هدف میگیرد و مثلاً مقابل چشم همسری، از جفتاش میپرسند که بعد از ازدواج، با دیگری رابطه داشته یا نه. (البته هنوز هم برایم سوال است که صحت پاسخها را چطور کنترل میکنند. اگر یکی میداند بگوید و خانوادهای را از نگرانی نجات دهد!) جایزه مسابقه نهایتاً 500 هزار دلار ناقابل است که با پاسخ صحیح به سوالات، شرکت کننده یک قدم به آن نزدیکتر میشود. با اولین سوال غلط هم جایزه پریده و رفته و مانده یک دنیا پشیمانی. البته شرکت کنندهها در مقاطعی از مسابقه میتوانند از ادامه کار صرفنظر کنند و با مقدار پولی که تا آن لحظه بردهاند، بروند و خوش باشند. مسابقه وحشتناکی است و شرایطی وحشتناکتر. اغلب شرکت کنندهها استرس دارند و داد و فریاد و تعجب از پاسخها به هوا بلند است. از طرفی جایزه آنقدر زیاد و وسوسه کننده هست که ادامه بدهی و از طرف دیگر چه باید کرد با آبرویی که قرار است با مخاطب میلیاردی به حراج گذاشته شود ... خدا را شکر که ما در این دنیا «لحظه حقیقت» نداریم؛ اما خدا رحم کند به آن لحظه حقیقت روزگار دیگر که هم شرکت کننده جواب را میداند و هم مجری و هم تماشاچیانی که تعدادشان به اندازه تمام مخلوقات عالم - از اول تا آخر - است؛ مسابقهای که جز گفتن حقیقت در آن راهی نداری؛ مسابقهای که جایزه و جریمهاش را از پیش دادهاند ... مسابقهای برای روز فاش شدن اسرار ... ۱۳۸٧/٥/٢٦
آستینهای بالازده
رفته بودم دانشگاه – شریف – برای کارهای تصفیه حسابم. قرار است به سلامتی مدارکم را کامل کنم و نامهای بدهند مبنی بر اینکه اجازه دارم به خدمت مقدس نظام وظیفه بروم !! اتاق تحویل مدارک، پر بود از دخترها و پسرهایی که احتمالاً روزهای آخر حضورشان در ایران را جشن میگرفتند و در به در، دنبال گرفتن فلان تأییدیه و فلان مدرک و فلان دانشنامه بودند تا در «سفر هفته آینده»شان ببرند و تحویل بدهند و تحصیلات تکمیلی را در ینگه دنیا دنبال کنند. آدمهایی شاد، با آستینهای بالازده و صورتهای مضطرب و خندان که فقط کم مانده بود بال در بیاورند. دغدغهها، clear نشدن یکی بود و نداشتن پرواز مستقیم برای آن یکی؛ و البته راهنماییهایی که به همدیگر میکردند که چهکار باید بکنند در فلان مصاحبه و برخورد اول. راستش حالم بد شد! رفتن و درس خواندن در خارج از کشور، هم آرزوی خود من است و هم برنامهای برای زندگیام؛ اما فکر میکنم این ذوق زدگی و آستینهای بالازده، برای آدمهای توی این سن، ممکن است خطرناک باشد. خود من که در این سه سال (همین اختلاف سنی که با این جماعت آماده فرار دارم) آنقدر تجربهام و دیدم و جهانبینیام نسبت به دنیا عوض شده که واقعاً نمیتوانم خودم را با قبل مقایسه کنم. از این بالا و از این دور که به اینها نگاه میکنم، فکر میکنم ذوق زدگیشان کار دستشان خواهد داد. کاش کسی – لااقل خودشان – به فکر باشد ... ۱۳۸٧/٤/۳۱
یادداشتهای درد جاودانگی (107)
آه از حسرت! آه از حسرت نشدنها: چرا این نشد؛ چرا آن نشد؛ چرا این کار را نکردم؛ چرا آن کار را نکردم ... آه از این حسرت لعنتی که دامنم را رها نمیکند. وای از این روزگار بهانه و تشویش که هرچقدر هم که تکنیکهای کنترل ذهن و مهارتهای تسلط بر خویشتن و از این جور چیزها بلد باشی، باز هم حسرتها رهایت نمیکنند. نمیدانم! شاید این همه حسرت، بخاطر آن حس غریب؛ آن گمشده؛ آن مبهمی باشند که هست و نیست؛ حسی که زمینی هست و نیست؛ و معلوم نیست با ما چه خواهد کرد ... آه از حسرت ...! ۱۳۸٧/٤/۱٦
گاهنامه فوتوبلاگ - 1
زرقان – 30 کیلومتری غرب شیراز – دیماه 1386
این شهر کوچک سوغاتی دارد به اسم «حلوا شکری» که چیزی است شبیه همان حلوا اردهی خودمان. جالب اینجاست که همانطور که درقم، همه سوهانیها، «حاج حسین سوهانی» اند، در شیراز (و نه در زرقان) هم خیلی از حلواشکریها «آناهیتا» بودند. خود صاحب مغازه که از این مسأله شدیداً ناراضی بود. این حلوا شکری را ظاهراً به خارج هم صادر میکنند.
۱۳۸٧/٤/۱٥
ملکوت خدای ما و ملکوت خدای آنها
امتحانش تقریباً مجانی است. مجانی هم نباشد، آمارهای رسمی میگویند 75 درصد مردم تهران امکان امتحان آن را دارند. کافیاست آن دیشهای ماهواره را بچرخانند سمت Hotbird، بعد فقط در کانالهای Free حوصله کنند و چرخی بزنند و ببینند چند کانال 24 ساعته و مجانی و بدون آگهی، دارند مسیحیت (و عمدتاً مذهب کاتولیک) را تبلیغ میکنند! آن هم با کدام ابزارها؟ نه با یک سخنرانی بیحال از طرف بندهخدایی که حتماً آدم خیلی خوبی است؛ اما از جذاب صحبت کردن و جذب مخاطب چیزی نمیداند؛ که با یک showman به معنای واقعی کلمه که مدام این طرف و آن طرف میپرد و با هیجان حرف میزند. نه با صحبت کردن از معجزه خداوند و آوردن مثالهای استعاری؛ که با نشان دادن «شفا»ی آدمها (اگر تعبیر درستی باشد) با خواندن سرودهای مذهبی و دادن مثالهای عینی به مردم در مورد اینکه «میشود». و نه با زبانی که خیلی وقتها از زبان روز مردم بسیار دور است؛ که حتی با ترانههای کوچه بازاری درباره اعجاز خدایی که میپرستند – یعنی مسیح. آنها، خیلی جدیتر از آنچه که فکر میکنیم برای برقراری حکومت خدا و ورود بشریت به ملکوت الهی (با تعابیری که دارند) فعالیت میکنند. آنوقت ما هنوز در بند آن چند تار موی بیرون آمدهایم و پیدا کردن آرایشگاههایی که زیر ابروی آقایان را میدارند. ما، هنوز جذاب حرف زدن را بلد نیستیم و فکر میکنیم «فقط» با خواندن «اللهم کن لولیک ...» بعد از هر نماز حکومت عدل الهی آخرالزمان همین روزها محقق خواهد شد. ما، هنوز ماندهایم در روشهای 400 سال پیش تبلیغ دین و اغلب مواقعی هم که کسی خواسته با «روشی دیگر» (و البته مطابق قواعد شرعی) برای برقراری حکومت خدا تبلیغ کند، او را تکفیر کردهایم. شاید ایراد کار ما این است که چون به حق فکر میکنیم آنچه که برحق است، عقیده ماست، نشستهایم و دست روی دست گذاشتهایم به این امید که إن شاءالله بعد از آمدن «آقا»، بساط همه این «عقاید کفرآمیز» جمع خواهد شد. تقوا، آنچه که خداوند در دهمین آیه قرآنش آن را شرط هدایت بوسیه این دستنامه و دستورالعمل جهانی هدایت بشریت میداند، چیزی جز عمل به واجبات و ترک محرمات نیست. آن وقت ما – و بهعنوان نمونهاش خود خود من – از خواندن نماز (حالا اول وقت بودنش پیشکش)، از قرائت قرآن (حالا با مفهوم خواندنش پیشکش)، از احسان و صدقه (حالا بخاطر رضای خدا بودنش پیشکش) و از حسن خلق با همه خلق خدا (آنجور که رسول خدا بود) اینقدر دوریم. ملکوت خدایی که ما از شریعتمان میشناسیم، به ملکوت خدایی که آنها برای پیروانشان تصویر کردهاند، بسیار زیباتر است؛ اگر باور کنیم و در انتقال این باور به دیگران خجالت نکشیم ... ۱۳۸٧/٤/٥
من آدمام؛ من عقل دارم؛ من شعور دارم!
سخنگوی دولت رفته پشت تریبون و در خلال حرف زدنهای همیشگیاش، اعلام میکند بعد از ابلاغ خبر اقدامات دولت در زمینه کنترل قیمت مسکن، در «برخی شهرستانها» قیمت مسکن 30 درصد کاهش پیدا کردهاست. من هم فکر میکنم اقدامات دولت دو روز قبل اعلام شده و دیروز قیمتها پایین کشیده و امروز کسب اطلاع کردهاند و از صحت اطلاعات مطمئن شدهاند و حالا آن را اعلام میکنند. وزیر ارتباطات (یا با عنوان رسمی «ارتباطات و فناوری اطلاعات») چند ماه پیش رفته پشت تریبون و اعلام کرده که «برای حمایت از زبان فارسی» قیمت پیامک فارسی «ارزان شده» و از اول تیرماه میشود 9 تومان و پیامک انگلیسی هم 22 تومان. من هم فکر میکنم هر پیامک انگلیسی 160 کاراکتر است و هر پیامک فارسی 70 کاراکتر و اینجوری یک پیامک فارسی میشود 27 تومان و یک پیامک انگلیسی هم 22 تومان. تلویزیون، رئیس نظام وظیفه را آورده و از او سوال مردم را میپرسد که به نظر شما حقوق دوران خدمت «مقدس» سربازی کم نیست؟ سردار هم جواب میدهد که کم است؛ هرچند اخیراً کمی بیشتر هم شده و داریم روی آن کار میکنیم تا بازهم افزایش یابد. من هم فکر میکنم چقدر خوب است که چندماه دیگر، بعد از پایان دوره آموزشی و به عنوان یک فوق لیسانس که قرار است سربازیاش را در قالب طرح امریه سربازی در دانشگاه بگذراند، حقوقم از 35 هزار تومان میرسد به 38 هزار تومان در ماه. رئیس جمهور رفته پشت تریبون و زده به سیم آخر و درباره آنهایی که حرفهایش در مورد تحت مدیریت امام زمان (عج) بودن مملکت را موجب بی اعتمادی جوانان مملکت به مقدسات (با توجه به مشکلات موجود در کشور) میدانند، حرفهای سنگینی زده. من هم فکر میکنم مملکت واقعاً تحت مدیریت امام زمان است؛ وگرنه با این اوضاع و احوالی که از نظر مدیریتی دارد، خیلی زودتر از این حرفها کلهپا شده بود؛ هرچند امام زمان احتمالاً هیچ رضایت قلبی از این همه گرانی ندارد. خبرنگار از رئیس جمهور میپرسد که آیا به نظر شما وضع معیشت مردم بهتر شده یا بدتر. و رئیس جمهور هم جواب میدهد که «هرچند در بعضی حوزهها» مشکلاتی وجود دارد؛ اما در مجموع وضع معیشت بهتر شده و قدرت خریدها هم بالاتر رفته. من هم فکر میکنم چقدر خوب است که مشکل کرایه خانه ندارم؛ وگرنه با این حقوق متوسط پانصد و خردهای هزار تومان در ماه، معلوم نبود چطور میخواستم روزگارم را بگذرانم.
من فکر میکنم آدمام؛ فکر میکنم عقل دارم؛ فکر میکنم شعور دارم ... من توی این کشور درس خواندهام و توی دانشگاههای بدی هم درس نخواندهام. پس فکر میکنم حداقل چیزهایی از جامعهام و از آنچه که دور و برم میگذرد میفهمم ... من سعی میکنم تا جایی که میشود روی آدمها و کارهایشان قضاوت نکنم و آنچه که انجام میدهند را تعبیر به خیر کنم. اما ...
اما به من هم حق بدهید گاهی اوقات بعضی چیزها و بعضی حرفها بدجوری به شعورم بر بخورد!
۱۳۸٧/۳/۱٧
ای کاش داوری ... !
فریاد می زنم: ای کاش داوری در کار بود! درست همانطور که محسن نامجو فریاد می زند. فریاد می زنم و بعد به این فکر می کنم که جایگاه من در این دنیا کجاست؟ کجای دنیا را گرفته ام؟ آدم موفقی هستم یا ناموفق؟ سرجای خودم هستم یا نیستم؟ منی که این همه ادعای بهتر بودن و بالاتر بودن دارم، تلاشم به اندازه این ادعا – که دنیا را برداشته – هست یا نه؟ فریاد می زنم: ای کاش داوری در کار بود! فریاد می زنم و بعد فکر می کنم اگر داوری هم در کار این دنیا بود - کسی چه می داند! – شاید جایی پایینتر از اینی بودم که الآن هستم؛ یا شاید هم بالاتر. آنچه که در خودم می بینم می گوید شایدِ پایینتر بودن، احتمالش بیشتر شایدِ بالاتر بودن است... اما آن موقع لااقل دلم خوش بود که با داوری جایگاهی دارم ...
ای کاش داوری در کار بود!
ب.ت: این هم لینک دو برنامه سلام بهاری که نوشته شدند؛ اما پخش نشدند. برنامه روز سوم و چهارم خرداد. الوعده وفا ... این دو برنامه را طبعاً به صورت کامل اینجا قرار نداده ام و فقط یکی - دو پلاتوی اول برنامه اند؛ به همراه یکی از توضیحاتی که هربار و ابتدای هر برنامه برای دو مجری عزیز مینوشتم (و البته متأسفانه هیچوقت جدیاش نمیگرفتندش!) خیلی دوست داشتم به جای این دو متن، متن روز شهادت حضرت زهرا (همان متن کذایی که اگر دقیق اجرا شده بود، هم با یک برنامه به یاد ماندنی طرف بودیم و هم سلام بهار هنوز هم ادامه داشت) را میگذاشتم که متأسفانه هیچ نسخهای از آن را در دست ندارم. علی ای حال این دو تا هم باشد برای آنهایی که برای سلام بهار سیاه پوشیدهاند و چیزی نمانده قالب تهی کنند. کسی چه میداند؟ شاید از بین این همه، کسی باشد که بعد از اولین بار، هفتهای بعد برای بار دوم متنها را بخواندفراموشکاری، ذات بشر است. العاقل یکفیه الاشاره ...
۱۳۸٧/۳/٩
جامعه من ...
بعضی وقتها دلم میخواست جای این همه درس بتن و فولاد و آب و محیط زیست خواندن، میرفتم یا جامعه شناسی میخواندم؛ یا چیزی مثل روانشناسی. یکی از این بعضی وقتها هم حالاست و با این همه کامنتی که دوستداران و سینه چاکان عزیز سلام بهار (و البته به صورت دقیقتر: محسن و کیوان) برای یادداشتی که گذاشته بودم و در واکنش به تعطیلی برنامه گذاشته بودند. واکنشها خیلی جالب - و البته بعضیهایشان تکان دهنده - بود: از طرفداریهای افراطی از دوتا مجری برنامه گرفته؛ تا تهدید صدا و سیما به خراب کردن سازمان درصورت عدم ادامه برنامه؛ لاف زدنهای در مورد اطلاع از پشت پرده و آنچه که اتفاق افتاده؛ و البته این آخر هم بنده خدایی که هر دو دقیقه یکبار کامنتی علیه نوینسندگان برنامه گذاشته بود ... کاش کلاً در صدا و سیما غیرتی وجود داشت برای بررسی اینجور واکنشهایی که در مراجع رسمی ثبت نمیشوند و اتفاقاً خیلی هم به دید تحلیل میخورند؛ ولی حیف ...
ب.ت: برای همه این آدمهایی که با دلیل یا بیدلیل مجریها را دوست داشتند و برنامه را میدیدند یک هدیه دارم که به زودی همینجا خواهم گذاشت: متن پلاتوی اول آخرین برنامهای که نوشته شد؛ اما هرگز پخش نشد ...
۱۳۸٧/۳/۱
اعدام مان نکنید!
یکی دیگر سوتی داده و دارند دخل همه مان را با هم میآورند! اوضاع و احوال مملکت هم این است دیگر؛ دفعه اول نبوده و به احتمال زیاد دفعه آخر هم نخواهد بود. وقتی کل یک روزنامه (که کلی آدم از آن نان میخورند) بخاطر یکی - دو جمله در یک ستون وسط روزنامه تعطیل میشود، دیگر روزگار ما معلوم است! از ابتدای سال برنامهای داشتم به نام « سلام بهار ». محسن افشانی و کیوان ساکتاف مجریان آن بودند و هرچند کلاً برنامه بدی نبود و حتی در نوع خودش مخاطب هم جذب کرده بود؛ اما صفاتی مثل مزخرف را هم نهایتاً میشد به آن نسبت داد! در هر حال آنچه که مینوشتیم با آنچه که روی آنتن میرفت چندان ارتباطی نداشت، اما در نوع خودش سرگرمی بدی نبود؛ آن هم سرگرمیای که قسمتی از خرج و برج این روزگار وانفسا را میداد. دیروز - روز شهادت حضرت زهرا - ظاهراً یکی از این دو مجری روی آنتن سوتی میدهد و اول خود او را از برنامه حذف میکنند و امروز هم ظاهراً بنا بر دستوری که از « بالا » آمده، کل برنامه برای مدت نامعلومی تعطیل میشود. به همین راحتی! بدون هیچ توضیحی برای بینندهای که پای برنامه مینشیند؛ بینندهای که عاشق مجریهایش میشود؛ از دزفول هرشب به امید صحبت کردن با مجریان به من زنگ میزند؛ بینندهای که در روزهای عید با هدیه برای تهیه کنندگان برنامه پشت در صدا و سیما میماند؛ و مخاطبی که به هر حال دلبسته تنها برنامه نوجوان شبکه اول شدهاست ... اوضاع مملکت فعلاً همین است دیگر: یکی اشتباه میکند و همه را مجازات میکنند. لااقل پدر بیامرزها این نان ما را نمیبریدند! احتیاجش داشتیم توی این تورم بیپیر ...
۱۳۸٧/٢/٢٤
یادداشتهای درد جاودانگی (106)
نگاه می کنم به یادداشتهای قبلی ام: چقدر تغییر کرده ام! چقدر دنیایم عوض شده! نمی دانم این خاصیت آدمیزاد است که اغلب گذشته را بیشتر از حال دوست دارد؛ یا خودم واقعاً از وضعیت و موقعیتی که در آن قرار دارم آنقدر ناراضی ام (البته بجز قسمت زندگی مشترکش! اوضاع و احوال کاری را عرض می کنم...) که اینقدر نسبت به آن روزها در حالتی بین حسرت و غبطه به سر می برم ... این از طنز روزگار است که منی که – لااقل پیش خودم! – به برنامه ریزی کردن و فکر کردن به آینده معروف بودم، حالا حتی نمی توانم چشم انداز روشنی از شش ماه آینده ام ترسیم کنم. اُف بر دنیا ...
[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشيو پست الكترونيك کي به کيه؟ چه فرقي ميکند؟ فرض کن يکي مثل خودت: با دو چشم شرقي و يک پيشاني بلند. يکي مثل خودت: با همان رفتار، همان دغدغه ها و همان خوني که در رگهاي همهمان جاري است. کسي که گاهي - يعني همان وقتهايي که دلش ميگيرد - قلم به دست ميگيرد ... و براي همين هم اسم نوشتههايش را گذاشته گاهنامه
دنياي لجن مال شده مجازي - 3 قسمت نگاه اونوركي به انتخابات شوراها ! - 2 قسمت گندم گناه توبه ... وقضيه انتخابات شوراها وقايع نگاري يك ماجراي از پيش تمام شده چرا جنگ عراق آنقدرها هم اهميت ندارد؟ براي كسي كه دوستش دارم - 2 قسمت
|
