گاهنامه

فردا، چهارشنبه سوری است. یک جشن کوچک شهری، که چند سالی است از آن تبدیل شدن تهران به یک میدان جنگ، دور شده. سنتی که بعضی می‌گویند تحریف شده و بعضی می‌گویند خرافه است و غالب مردم هم کاری به این حرف‌ها ندارند و عشق و حال خودشان را می‌کنند.

من اما کمتر پیش آمده که چهارشنبه سوری داشته باشم: نه حالایی که دیگر عشق سر و صدا و ترکاندن از سرم پریده، و نه آن زمانی که بچه مثبت شهر بودم، هیچوقت چهارشنبه سوری برایم آنقدرها مهم که نه، جذاب نبوده. محافظه‌کاری ذاتی‌ام هم شده علت دیگری برای خودش.

برای من به عنوان یک علاقمند جدی سینما، هر چهارشنبه سوری دو تا معنی خاص دارد. معنی اول، آن روزی است که دکتر محمود عالم، همان مسعود رایگان خودمان، بعد از دادن شماره تلفن‌اش به منشی جدیدش، پشت چکی که برای عیدی منشی نوشته بود، از بالکن مطب نگاه می‌کرد که منشی چطور از میان آن جنگ شهری، می‌گذرد و می‌رود و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند. دکتر، در حسرت نیم‌نگاه منشی‌اش به پنجره، جایی که ایستاده بود، ماند و فردا، فردای چهارشنبه سوری بود که راه افتاد دنبال پسرش و رفت به «مصر»ی که نمی‌دانم مال من‌اش کی خواهد رسید.

معنی دوم هم زمانی است که توی چهارشنبه سوری اصغر فرهادی، پانته‌آ بهرام نشست توی ماشین حمید فرخ‌نژاد و اشک حمید را درآورد. آن صحنه هم مال شب چهارشنبه‌ی آخر سال بود. سال‌ها بعد از آن روز بود که مژده، هدیه تهرانی، و حمید فرخ‌نژاد، توی جدایی نادر از سیمین، شناسنامه‌های‌شان را دادند دست مسئول، تا برای ضمیمه کردن به پرونده‌ی طلاق، از آنها کپی بگیرد.

چهارشنبه سوری من هم اینجوری است!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

... و روزی می‌رسد که باید تصمیم بگیری. روزی می‌رسد که باید بنشینی و با خودت فکر کنی که نسبت تو و این دنیا چیست. روزی می‌رسد که بالأخره مجبور می‌شوی این کار عقب افتاده را انجام بدهی: برای این پرسش هنوز بی‌جواب مانده جوابی پیدا کنی که: «آهای پسر! اصلاً معلومه تو از دنیا چی می‌خوای؟»

روزی که به این پرسش می‌رسی، روزی که سر یک دوراهی ایستاده‌ای و مجبوری جواب‌ات را بفهمی تا بتوانی راهت را انتخاب کنی، روز سختی است. روزی است که باید با خودت، با داشته هایت، با آرزوهایت، با گذشته‌ات، با آینده‌ات، با همه‌ی هست و نیست‌ات روبرو بشوی تا به جواب سوالی برسی که خیلی‌ها فهمیدن آن را تا لحظه‌ی آخر عمرشان عقب انداخته‌اند. خیلی‌هایی که تو نمی‌خواهی جزء آنها باشی.

آن روز، روز سختی است و البته روزهای بعد از آن، سخت‌تر. روزهای بعدتر، به شک می‌افتی: با خودت کلنجار می‌روی که: «نکنه اشتباه کرده باشم؟ نکنه پشیمون بشم؟»؛ و این «نکنه‌ها»، خورنده است، اگر ادامه پیدا کنند ... و کشنده است، مخصوصاً اگر در آستانه‌ی سی سالگی باشی؛ وقتی فرصت زیادی نه برای تجربه و نه برای اشتباه کردن، نداشته باشی ...‏

و این منم، مردی ایستاده بر سر آینده‌اش؛ در حال گرفتن تصمیم، و بیم‌ناک از سوال‌های بی‌جواب پیش‌رو.‏

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

سر کلاس اصول مدیریت، استاد یک پرسش دوستانه پرسید: تا حالا شده این طرف میز بنشینید و بخواهید کسی آن طرف میز را اخراج کنید؟ بعد هم از آنهایی که تجربه مشابهی داشته‌اند خواست تا بگویند. یکی دو نفر جواب دادند و مسئول واحد نیروی انسانی یک شرکت هم فکت آورد که این کار، «دیوانه کننده» است و قس علیهذا.

اما من فکر نمی‌کنم این کار، لااقل برای خودم، کار سختی باشد. منی که این طرف میز نشسته‌ام، هر لحظه در حال بازخواست شدن‌ام و ممکن است کسی دیگر، جایش را با من عوض کند و بخواهد در لحظه اخراج‌ام کند. این، واقعیت عریان دنیای بیزینس است: کسی به تو رحم نمی‌کند؛ تو هم تا جایی که می‌توانی، رحم کن و اگر نشد، به کسی رحم نکن!

البته خود من قضیه را به این اندازه صلب نمی‌بینم. من فکر می‌کنم اخراج کسی آن طرف میز، یا تصمیم من است و یا دیگری. اگر تصمیم دیگری باشد که من فقط پیام رسان‌ام و قاعدتاً این را به آن اخراج شده‌ی بدبخت خواهم گفت. اگر هم تصمیم من باشد که لابد قبل‌اش فکر کرده‌ام، لابد برای خودم دلایلی دارم؛ احتمالاً آنی که آن طرف میز نشسته هم شایستگی‌هایی نداشته که به این وضع افتاده. به قولیف همانطور که استخدام لابد به صلاحیت‌های فردی ربط پیدا می‌کند، اخراج هم به نداشتن این صلاحیت‌ها بر می‌گردد.

و البته همین تعارف‌هاست که در مقیاس‌های مختلفف از یک شرکت کوچک بگیر تا دولت و مجلس، کار را به اینجا رسانده ...

 

ب.ت: یکی از مزخرف‌ترین حرف‌هایی که شنیده‌ام این است که «کار نیست». واقعیت این است که برای کسی که کار بلد است، همیشه کار هست.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

تصمیمی گرفته‌ام که توضیح دادنش برای دیگران، کمی سخت است. تصمیمی که نه از نظر خودم، که از نظر خیلی‌های دیگر به یک عملیات انتحاری می‌ماند: پاک کردن گذشته‌ی کاری در آستانه‌ی سی سالگی؛ و شروع یک روند کاملاً متفاوت با قبل. این تصمیم، لااقل از نظر خودم و بعضی از دور و بری‌هایم، خیلی هم منطقی است؛ اما راستش نمی‌شود آن را برای ذهن‌های چارچوب بندی شده‌ی آدم‌های معمولی بیرون اتاق توضیح داد.

البته واقعیت هم این است که شرایط دنیای من و هم‌نسلان‌ام، آنقدر پیچیده است که بعضی وقت‌ها خودمان هم درک کردن‌اش عاجزیم؛ چه برسد به دیگرانی که آن بیرون ایستاده‌اند و دارند از دنیایی دیگر، با یک تلسکوپ دیگر، با یک فضای ذهنی کاملاً متفاوت ما را نگاه می‌کنند.

جور دیگری اگر بخواهم بگویم، این می‌شود که تصمیم‌هایی که من و آدم‌های شبیه من می‌گیریم، ملغمه‌ای است از امید به آینده، ناامیدی از شرایط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی فعلی، احسای ناامنی، احساس اینکه فقط باید به خودمان متکی باشیم و نه به هیچ کس دیگر، و چیزهایی از این دست. هرکدام از این‌ها هم برای خودشان چند پارامتر تأثیرگذار دارند که اوضاع را حسابی به هم می‌ریزد. این است که درک رویدادهای اطراف‌مان، و تصمیم گرفتن بر اساس آن، تبدیل می‌شود به کاری که خیلی‌ها از پس‌اش بر نمی‌آیند؛ این می‌شود که مهاجرت‌های کور شروع می‌شود؛ این می‌شود که آدم‌ها، شروع می‌کنند به هزینه کردن برای کارهایی که خودشان هم نمی‌دانند چرا.

اما من، لااقل در این لحظه‌ای که نشسته‌ام و دارم این کلمه‌ها را تایپ می‌کنم، فکر می‌کنم می‌دانم باید چه کار کنم؛ و فکر می‌کنم،‌ یا لااقل امیدوارم که تصمیم - از نظر دیگران انتحاری - ام، درست از آب دربیاید ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

من عادت بدی دارم: وقتی خیلی خیلی خیلی خیلی عصبانی‌ام؛ مخصوصاً اگر چیزی یا کسی بی‌خود و بی‌جهت عصبانی‌ام کرده باشد؛ همه چیز را توی خودم می‌ریزم. یعنی اینطور نیست که همینجوری توی خودم بریزم: اول توی دلم، توی فکرم، هزار جور جواب می‌آورم برای آن چیز یا آن آدم؛ بعد شروع می‌کنم به فحش دادن: عمیق‌ترین بد و بیراه‌هایی که به ذهنم برسد، خلاقانه‌ترین نفرین‌ها حتی؛ و بعد که این کلمه‌ها می‌خواهند بیرون بریزند، روی نوک زبانم می‌ماسند و همانجا شروع می‌کنند برای خودشان غزا‌خوانی و استراحت. کلمه‌ها، می‌مانند توی دلم، توی فکرم، توی وجودم ... و تل‌انبار می‌شوند ... و این فکر کنم خیلی بد است.

آدم اصولاً باید بتواند فحش بدهد. باید بتواند زیپ دهن‌اش را هرجا که شد، پایین بکشد و به هرکس و هرچیزی که دلش خواست، بدترین چیزهایی که می‌تواند را نثار کند. فحش دادن، آدم را آرام می‌کند. نفرین کردن هم. آدم اصلاً باید بتواند تصویری از خودش بین دور و بری‌هایش درست کند که اگر لازم شد فحش بدهد، بهشان برنخورد؛ تعجب نکنند؛ پیش خودشان نگویند این پسر انگار زده به سرش و دیوانه شده. آدم باید بتواند هروقت دلش خواست، هروقت خیلی بهش فشار آمد، فحش بدهد. فحش دادن خوب است؛ خیلی خوب است ...

البته این هم هست که آدم نباید توی فحش دادن افراط کند. وقتی آن زیپ قشنگ دهان همیشه باز باشد، ارزش فحش پایین می‌آید. فحش را باید آنقدر سنجیده داد که طرف، با تمام وجود بفهمد که خیلی خیلی خیلی خیلی عصبانی‌ای که داری فحش می‌دهی. اینجوری‌اش، خوب است. فحش دادن سنجیده، خیلی خوب است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

سرعت اینترنت امروز هم پایین بود: چیزی توی مایه‌های اینکه کلاض قطع شده باشد. سایت‌های کمی بود که راحت بالا می‌آمد؛ بقیه، ول معطل بودند.

با خودم فکر می‌کنم: آیا این حق من است؟ بعد خودم به خودم جواب می‌دهم: کدام «این» را می‌گویی؟ داشتن اینترنت را، یا وضعیتی که توی‌اش هستی؟

داشتن اینترنت حق من نیست. این را صادقانه و روراست می‌گویم: جایی که نه وقتم ارزش دارد و نه مالم و نه جانم، اینترنت که سهل است، چیزهای مهم‌تری است که حق‌ام نیست! مثلاً حق نفس کشیدن در هوای پاک؛ یا حق داشتن فرصت‌هایی که «آدم‌های معمولی» دیگر، گوشه و کنار دنیا دارند.

وضعیتی که توی‌اش هستم هم حق من نیست: این را هروقت اعصابم خرد می‌شود و شروع می‌کنم به داد و فریادهای درونی، با خودم بلند فریاد می‌زنم. این حق من نیست، این حق من نیست، این حق من نیست ... می‌دانم که حق من چیز دیگری است، اما شاید ایراد اینجاست که دقیق نمی‌دانم حق‌ام چیست. شاید ایراد کار هم همین‌جا باشد.

خوشحالم که لااقل برای خودم مشخص شد که من حقی ندارم: نه اینترنت و نه وضعیتی که تویش هستم! برو و خوش باش که لااقل هنوز حق حیات داری!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

 

... و کم‌کم به این نتیجه می‌رسی که باید بروی. چون کم‌کم به این نتیجه رسیده‌ای که دیگر مثل قبل، عاشق که هیچ؛ حتی مملکت‌ات را دوست هم نداری. دیگر بوی ماندن نمی‌دهی: همه چیز برایت بوی رفتن می‌دهد و خودت هم بوی رفتن می‌دهی. بعد، یک روز به خودت می‌آیی و می‌بینی که چقدر این عوض شدن، این لباس عوض کردن و پوشیدن رخت رفتن، برایت راحت اتفاق افتاده. نگاه می‌کنی و می‌بینی که چقدر بدون آنکه متوجه بشوی، عوض شده‌ای: آستین‌هایت را بالا زده‌ای برای پاک کردن همه‌ی آن چیزهایی که تا به حال ساخته بودی، همه‌ی آن خاطره‌ها، همه‌ی آن رفاقت‌ها، همه‌ی آن مرزهایی که با سختی، بازشان کرده بودی و برایت شده بودند موفقیت‌های کوچک و بزرگ شخصی ... و این، خیلی دردناک است ...

به این فکر می‌کنی که چقدر بقیه توی این فرآیند تدریجی مقصر بوده‌اند؛ چقدر دیگرانی که - لااقل از نزدیک - نمی‌شناسی‌شان، تقصیر داشته‌اند توی عوض شدن تو: چه روزهایی گذشته و حرص خورده‌ای بابت وقتی که بدون اینکه خواسته باشی، از تو به بطالت گذشته؛ چقدر حرص خورده‌ای بابت تصمیم‌های یک‌شبه‌ای که برای سرنوشت تو گرفته‌اند؛ چقدر حرص خورده‌ای بابت بی‌احترامی‌هایی که به تو شده، صرفاً بخاطر اینکه عقیده‌ای کمی متفاوت داشته‌ای ... و آنچه از همه‌ی این حرص خوردن‌ها برایت مانده، یک معده‌ی بیمار است و انبوهی موی ریخته؛ و البته تنفری که کم‌کم جمع شده تا به اینجا رسیده ...

یک روز می‌فهمی چقدر آرام، بدون آنکه بخواهی و بدون آنکه بدانی، متنفر شده‌ای؛ و این، از همه‌ی چیزهای دیگر بدتر است ...

و درست همین لحظه است که به این نتیجه می‌رسی که باید بروی ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

یه روز یه ایرانیه

یا

پلشتی‌های ما ایرانی‌ها

(قسمت اول)

 

در خبر آورده بودند که پخش مجموعه‌ی بیستم قوه تلخ بخاطر شباهت نقش یکی از بازیگران با یکی از مقامات دولتی و ممیزی‌های ناشی از آن متوقف شده است. مهران مدیری هم ظاهراً ترجیح داده کل نقش را به کل حذف کند تا مجموعه در آینده دچار اشکالات اینچنینی نشود. من در مجموع شاید پنج قسمت از قهوه تلخ را دیده باشم و اتفاقاً یکی از آن پنج‌تا، جایی است که امیرحسین رستمی (پسر جهانگیر شاه) به دربار وارد می‌شود. به نظرم ایده‌ی جالبی بود که مثل خیلی چیزهای دیگر در کشور به هر دلیل فقط در حد یک ایده‌ی جالب باقی ماند.

در کنار این خبر، پخش ویدیویی از یک شرکت ارتباطی که مراسم ازدواج خاندان سلطنتی انگلیس را بازسازی کرده بود – و البته چند ماجرای با ربط و بی‌ربط دیگر – مرا به روزهای دور برد. این ویدیوی تبلیغاتی، اعضای محترم خاندان سلطنتی را نشان می‌داد که در جریان مراسم، می‌زنند و می‌رقصند و خوش‌اند برای خودشان! و اما آن روزهای دور ...

روزهای دور، بر می‌گردد به زمانی که اولین (یا شاید جدی‌ترین) اعتراض صنفی در حوزه‌ی رسانه‌های تصویری با پخش فیلم شوکران بهروز افخمی رخ داد. در آن فیلم (که به نسبت روزگار خودش جسورانه بود)، هدیه تهرانی پرستاری بود که همسر دوم (یا شاید هم موقت؛ دقیق به خاطر ندارم) مردی متأهل و نسبتاً متمول با بازی فریبرز عرب‌نیا شده بود. بعد از پخش فیلم، سر و صدای زیادی بلند شد که چرا کارگردان، زنی که حاضر است در چنین شرایطی (کدام شرایط دقیقا؟!) قرار بگیرد را از جامعه‌ی پرستاران انتخاب کرده و این، توهین است به قشر شریفی که مدام زحمت می‌کشند و ساعت کارشان فلان است و حقوق‌شان بهمان. خلاصه اینکه به جمع زیادی از پرستاران (یا لااقل آن دسته از پرستاران که قدرت رسانه‌ای بیشتری داشتند) برخورده بود؛ هرچند ماجرا مثل خیلی اتفاقات دیگر، همانطور که سریع شعله کشید، سریع هم خاموش شد.

بعد از آن هم اعتراض‌هایی نظیر این، ادامه هم پیدا کرد. هر از گاهی عده‌ای پیدا می‌شدند که اعتراض می‌کردند به اینکه شخصیت شغلی یا قومی آنها در فیلم یا سریالی مورد اهانت قرار گرفته و از آنها باید دلجویی شود. شاید بامزه‌ترین مورد، شکایت اداره ثبت‌احوال شیراز از مهران مدیری بود بعد از ساخت سری اول مرد هزار چهره و ادعای غرامت میلیاردی بابت اینکه محمود فشنگچی که اینقدر دست و پا چلفتی نشان داده شده، در فیلم کارمند بخش بایگانی اداره ثبت احوال شیراز است و ما، فلان قدر برای ایجاد آبرو برای خودمان خرج کرده‌ایم و حالا شما همه را یک‌شبه (یا شاید در خلال نوروز!) به باد داده‌اید و باید اصل و فرع مبلغ را به ما بپردازید. ماجرا، خیلی مسخره و مضحک به نظر می‌رسید، اما به هر حال بودند آدم‌هایی که در یک روال منطقی (از نظر خودشان البته) اینطور فکر کرده بودند. (نکته: کسی بخاطر می‌آورد سرنوشت این شکایت چه شد؟!)

ماجرای این قبیل اعتراض‌ها ادامه دار بوده و ادامه هم خواهد داشت. تصور می‌کنم که این، به بخشی از ظرفیت انتقاد پذیری ما ایرانی‌ها بر می‌گردد: اینکه باور نداریم وقتی کسی حرفی می‌زند که گوشه‌ای از آن به ما ارتباط دارد، ممکن است از سر دلسوزی، بخاطر یک انتقاد یا حتی یک شوخی کوچک باشد. چیزی که در تمام دنیا مرسوم است ...

و این ماجرا، ادامه دارد ...

 

پ.ن: این نوشته، بخش اول از یک مطلب سه قسمتی است. در این قسمت به ظرفیت انتقاد پذیری در حوزه‌ی شغلی پرداخته‌ام؛ قسمت دوم را درباره‌ی اعتراض‌های قومی خواهم نوشت و در قسمت پایانی از دیدگاه خودم تحلیل خواهم کرد که این قبیل برخوردها، نشان از چه ضعف بزرگی در فرهنگ جمعی ما دارد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

 

همه چیز تقصیر یک فاصله‌ی کوچک است: فاصله‌ای آنقدر کوچک که اغلب وقت‌ها یا به چشم نمی‌آید؛ یا خیلی راحت فراموش می‌شود. فاصله‌ای استعاره‌ای ...

همه چیز تقصیر یک فاصله‌ی کوچک است: فاصله‌ی میان آنچه که هست، و آنچه که باید باشد. دوست دارم اسم این فاصله را بگذارم «انتظار». چیزی مثل توقع، اما کمی بزرگتر از آن. وقتی این فاصله کوچک باشد، می‌شود «توقع»: ایده‌آلی آنقدر نزدیک که حق داری آن را از خودت بدانی.

همه چیز تقصیر این فاصله‌ی کوچک است: پیش خودت می‌نشینی و حساب می‌کنی که داشته‌هایم چیست؛ همه چیزم (البته بیشتر چیزهای غیر ملموس و غیر مادی) را که بگذارم روی هم، چقدر می‌شود. و بعد آن را مقایسه می‌کنی با آنچه که فکر می‌کنی باید باشد. اگر انصاف داشته باشی، تلاش خودت را هم در نظر می‌گیری؛ اما حتی خوش انصاف‌ها هم احتمالاً به این نتیجه می‌رسند که این فاصله، درست مثل یک دره‌ی عمیق است.

خوش‌شانس‌ها، ابن فاصله را زود از یاد می‌برند: عادت می‌کنند به روزمرگی و هدف‌های کوچکی که اندکی، و فقط اندکی، آن‌ها را از آنچه که هستند فراتر می‌برد؛ اما خیلی از همین خوش‌شانس‌ها هم هستند که روزی بر اثر تلنگری به خودشان می‌آیند و عمق این دره، وحشت‌زده‌شان می‌کند. و این، اگر بخواهم بدون اغراق و صادقانه بگویم، دیوانه کننده است؛ اگر سیب‌زمینی نباشی!

همه‌چیز تقصیر یک فاصله‌ی کوچک است ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

 

یک دهه به همین سادگی گذشت: از سال 79 که من و خیلی‌های دیگر وارد دانشگاه شدیم و شدیم هفتاد و نهی؛ تا سال 89 که حالا این طرف و آن طرف دنیا پراکنده‌ایم و هرکدام داریم برای خودمان زندگی می‌کنیم. آن روزها، سال 79 بود با مشخصاتی که داشت؛ و این روزها، سال 89 است با ویژگی‌هایی که دارد. اما سال 79 کجا و سال 89 کجا؟ از سرخوشی روزهای پایانی سال 79 (و آن اردوی معروف شمال که من در آن نبودم) تا این روزهای پرغبار چقدر راه است؟

اغلب آنهایی که من می‌شناسم، متولد دهه‌ی شصت‌اند: سال 60 به بعد. دهه‌ی شصت، دهه‌ی پرتلاطمی بود که پیچیدگی‌اش بر ما دهه‌ی شصتی‌ها هم تأثیر گذاشت. جنگ بود و کمبود و کوپن؛ و برای همین هم ما دهه‌ی شصتی‌ها با عادت به زندگی کوپنی (با جنبه‌های مختلف آن) بار آمدیم. روزهای دهه‌ی شصت، روزهایی بود که الآن، بعد از سال‌ها که با آمدن یک ای.میل به آن نگاه می‌کنیم، حسرت‌اش را می‌خوریم؛ شاید بخاطر حسرت جاودانه‌ای که بشر به دوران کودکی‌اش دارد؛ شاید ...

 دهه‌ی بعد، دهه‌ی هفتاد بود. برادران و خواهران دهه‌ی هفتادی ما، انگار از قاره‌ای دیگر آمده‌اند؛ یا شاید از کره‌ای دیگر: آدم‌هایی متفاوت، با دنیایی متفاوت، و دغدغه‌هایی متفاوت. دهه‌ی هفتاد برای ما اما دو معنی داشت: دوران بلوغ؛ و شروع دوره‌ای که آدم‌های سیاسی از آن با نام اصلاحات نام می‌برند. در میانه‌ی این دهه بود که بلوغ ما پیوند خورد به روزگاری که هرچند این روزها انگار تمام تلاش سیاستمداران رسمی بر آن است که انکار که نه؛ پاک‌اش کنند، اما اثراتش تا سال‌ها بر این کشور باقی خواهد ماند. سال پایانی دهه‌ی هفتاد برای خیلی از ما سال تجربه کردن پدیده‌ی شگفت‌انگیز دانشگاه بود.

 روزگار گذشت و گذشت تا به سال آخر دهه‌ی هشتاد رسیده‌ایم. کمتر از دو هفته به تمام شدن دهه‌ای باقی است که سرنوشت همه‌ی ما را - همه‌ی ما را! – عوض کرد. در این دهه، فارغ‌التحصیل شدیم، کار پیدا کردیم، عاشق شدیم، ازدواج کردیم، بچه‌دار شدیم ... یا شاید هم در همه‌ی اینها شکست خوردیم. در این دهه، سعی کردیم خودمان را بشناسیم؛ و این چیز کمی نبود.

این دهه، چند روز دیگر تمام می‌شود و من دوست دارم بدانم توی خواننده، چه اسمی روی آن می‌گذاری. با در نظر گرفتن دو سال پایانی دهه، یا بدون آن ...

 پیش ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

 

این روزها نفسم زیاد می‌گیرد. بخاطر مشکل قلبی نیست؛ که این یکی را بارها چک کرده‌ام. به آلودگی هوا هم ربطی ندارد: هیچوقت مشکلی از این نظر نداشته‌ام، شکر خدا! سیگار نمی‌کشم و قلیان هم محدود است به هفته‌ای یا دوهفته‌ای یکی دو بار. این روزها نفسم زیاد می‌گیرد. جوری که خواب را از چشم‌هایم گرفته. شب‌ها، حداقل نیم‌ساعتی نمی‌توانم بخوابم، از گرفتگی نفسی که بخاطر ترشح زیاد اسید معده است.

بار اولی که این مشکل به سراغم آمد، شبی بود که از بندرعباس برگشتم به تهران؛ حدود یک سال و دو ماه پیش. انتهای پروژه‌ای بود که حداقل من دیگر حاضر نیستم با آن همه استرس و نگرانی انجام‌اش بدهم، حالا احسان و مهروز را نمی‌دانم. کارم آن شب به بیمارستان کشید. توی مسیر، وقتی با زهرا به بیمارستان مهراد می‌رفتیم، بلند سرفه می‌کردم: جایی خوانده بودم که این کار، به قفسه سینه فشار می‌آورد و کمک می‌کند که قلب، چند دقیقه‌ای بیشتر تحمل کند. آنقدر نفس‌ام تنگ شده بود که فکر می‌کردم چیزی نمانده قلب‌ام بایستد. در بیمارستان بود که فهمیدم مشکل، از اسید معده‌ای است که بیش از حد شده و به مری یا نای (نمی‌دانم کدام؛ هیچوقت فرق‌شان را نفهمیدم!) رسیده و چنین احساسی به من دست داده.

ماجرا، بعد از آن هم ادامه پیدا کرد: گاه و بیگاه؛ با مناسبت و بی‌مناسبت. کم‌کم فهمیدم که هروقت عصبی می‌شوم، قضیه شدیدتر می‌شود. این عصبی بودن هم برای من آرام و به قولی ریلکس، معنای خاص خودش را دارد: باید مسأله‌ای آنقدر برایم مهم باشد که بکشاندم به حد جنون؛ به چیزی که درونم را می‌خورد؛ به آتشفشانی که هست، اما مجال بیرون آمدن ندارد ...

ماجرا، برایم ادامه داشت. وقتی بخاطر تمام آن ناراحتی‌هایی بود که بر سر تغییر محل کار کشیدم و روزی دیگر بخاطر چند تصمیم بزرگ. همه‌ی آن روزها، باز هم نفس‌ام می‌گرفت؛ اما دیگر مطمئن بودم که ماجرا، از قلب نیست. هرچند که یکبار دیگر، اوایل تابستان امسال بود به گمانم، که باز هم رفتم و این پمپ و رگ‌هایش را جدی کنترل کردم. برای همین هم دیگر حرفه‌ای شده‌ام: دیگر می‌دانم باید آنتی‌رفلاکس بخور؛ وقت خواب، سرم را بلندتر بگذارم؛ بعد از غذا میوه (و مخصوصاً پرتقال) نخورم و از شیر گرم هم پرهیز کنم ...

این روزها، باز هم نفس‌ام می‌گیرد. باز هم باید چند دقیقه‌ای خودم را آرام کنم تا دوباره به حال اول‌ام برگردم. مثل قبل، بهانه هم نمی‌خواهد: توی فیس‌بوک که چرخ می‌زنم، موسیقی که گوش می‌کنم، کتاب که می‌خوانم، و حتی به عکسی نه چندان قدیمی هم که نگاه می‌کنم، این اسید لعنتی بالا می‌زند و برای مدتی من را از کار و زندگی می‌اندازد.

فکر کنم که این، «آن» من است که مضطرب شده؛ این «آن» من است که دلش چیزی می‌خواهد که نمی‌داند؛ این، «آن» من است که منتظر چیزی است که هنوز نیامده ...

 

این یادداشت در پروفایل شخصی من در فیس‌بوک هم منتشر شد است.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

طبقه‌ی نهم یک ساختمان ده طبقه، جایی در ناحیه‌ی مرکزی شهر. روزهایم را چنین جایی می‌گذرانم. یک دیوار بزرگ، رو به سمت جنوب، رو به سمت شهر. دیواری که سه پنجره دارد. بعد از کلی ساختمان قد و نیم‌قد، بعد از کلی برج زشت و زیبا، این شهر است؛ درست زیر پای من. شهری اغلب دودآلود و بعضی وقت‌ها هم صاف یا نیمه‌صاف. برجی در دوردست که روزی بلندترین ساختمان تهران بود؛ و برجی نزدیکتر که حالا آسمان را خراش می‌دهد؛ بیشتر از اولی. اتوبانی در شرق و خیابانی شلوغ در غرب. اتوبانی پر از انحنا و همیشه شلوغ؛ و خیابانی صاف و مستقیم و غروب‌ها دلگیر. اتوبان و خیابان، در جنوبی نزدیک به هم می‌رسند: یک همنوایی عاشقانه‌ی پر از تضاد. شب که می‌شود، تابلوی قرمز رستورانی در همین نزدیکی یکی از پنجره‌ها را می‌پوشاند. آدم‌ها، با عجله – زیر خورشید و ماه و خورشید و باران – می‌روند و می‌آیند: بوق می‌زنند و صبر می‌کنند؛ اغلب سری در گریبان یا دستی در جیب؛ با سری به پایین افتاده و قدم‌هایی تند، یا با سیگاری در دست و صدای موسیقی بلند.

این، شهر من است از طبقه‌ی نهم یک ساختمان ده طبقه. شهری که خیلی هوای «راک» دارد ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

نامردها دارند منتقل‌مان می‌کنند! ساختمان شرکت را فروخته‌اند به شرکت مجاور و ساختمان جدیدی خریده‌اند در جایی دیگر. جایی که اتفاقاً باعث می‌شود مسیر همه دورتر شود؛ بجز من! جایی که بزرگتر است، اما من این جای کوچک را بیشتر دوست دارم. جایی که دیگر لازم نیست روزی چند دقیقه‌ای پیاده راه بروم تا برسم؛ جایی که احتمالاً بهتر از این ساختمانی است که الآن داریم، اما من اینجا را بیشتر دوست دارم.

شاید مهمترین علتی که من اینجا را دوست دارم، مسیری باشد که هر روز بعد از ظهر پیاده راه می‌روم تا به میدان ولیعصر برسم: از کمی بالاتر از تقاطع طالقانی تا خود میدان. من مخصوصاً ضلع غربی خیابان در این مسیر را خیلی دوست دارم: غروب که می‌شود، آدم‌ها، خسته از کار روزانه، نقاب‌هایی که صبح بر چهره گذاشته‌اند را کنار می‌گذارند و در پناه تاریکی خیابان، حرکت می‌کنند. طی این مسیر کوتاه، که شاید در حالت عادی 3 دقیقه هم نباشد، برای من 10 دقیقه‌ای طول می‌کشد: دوست دارم به آدم‌ها و چهره‌هایشان نگاه کنم. دوست دارم بدانم پشت این نگاه‌های خسته، چه فکری نهفته است. دوست دارم بدانم حالا که روز تمام شده، در باره‌ی این 8 یا 9 ساعتی که در محل کار گذرانده‌اند، چه فکر می‌کنند؛ راضی‌اند یا ناراضی؛ فکر می‌کنند حق‌شان خورده شده یا اینکه می‌توانند با تلاش بیشتری به حق بیشتری برسند ...

پیش از این هم اینجور بازی‌ها برای خودم داشتم: اصلاً این تلاش برای حدس زدن "خود پنهان" آدم‌ها، یک تمرین نویسندگی است. پیش از این هم روزگاری که برای رسیدن به خانه، باید از میدان ونک می‌گذشتم، سعی می‌کردم این بازی را تمام و کمال برای خودم اجرا کنم. اما روزگار ونک، که حدود 6 سال پیش بود، با روزگار امروز ولیعصر برایم یک تفاوت بزرگ دارد ...

آن روزها، برق نگاه مردم، تیز تر بود. آن روزها، برق آرزوی بیشتری را می‌توانستی در نگاه جوان‌ها؛ هم‌سالان آن روزها و این روزهای من؛ ببینی. آن روزها، آدم‌ها اگر تند راه می‌رفتند، شاید از سر انرژی بود. اما تند رفتن این روزهای این آدم‌ها، همان‌هایی که همه‌مان با هم یک نسل را تشکیل می‌دهیم، برای زودتر رسیدن به خانه است؛ برای زودتر پناه بردن به خانه است.

فارغ از هر برداشت سیاسی یا اجتماعی، برق آرزوهای ما کمی رنگ باخته است. خیلی که تلاش کنی، می‌توانی ته‌مانده‌ی این برق را در نگاه‌هایی پیدا کنی؛ خیلی کم، خیلی معدود، خیلی سخت ...

نسل من، خیلی چیزها را از دست داده: فرصت‌هایی برای زندگی بهتر را پیش از این از دست داده بود و حالا ظاهراً دارد آروزهایش را هم کم‌کم از دست می‌دهد. امیدوارم روزی نرسد که بنویسم: نسل من امیدش را هم از دست داده است ...

می‌دانید؟ نوشتن این حرف‌ها کمی سخت است ... شاید باید خوشحال باشم که مدیران، شرکت را به جایی منتقل می‌کنند که دیگر آدم‌هایی که نگاهشان برق ندارد را کمتر از گذشته خواهم دید ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

دو روز قبل از عروسی است: کلی مهمان برایمان از اصفهان آمده؛ چند تایی هم از همدان! وضعیت خانه جوری است که جا ندارم روی تخت بخوابم. برای همین هم تشک پهن کرده‌ام و کنار تختی که تا دو روز دیگر می‌شود «تخت اتاق قبلی میثم» روی زمین خوابیده‌ام. ساعت حدود ٨ صبح است که دوستی اس.ام.اس می‌زند و خبر فوت قیصر را می‌دهد.

جا خورده‌ام. انتظار این یکی را اصلاً نداشتم. شاید بشود بگویم آن روزها، مثل این روزها نبود که جناب عزراییل مدام بین هنرمندها پرسه می‌زند و گلچین می‌کند. جا خورده‌ام و فکر می‌کنم به اینکه کاش عروسی، کمی جلوتر یا عقب‌تر بود. خیلی دوست دارم به مراسم تشییع قیصر بروم؛ کاری که هنوز برای کسی نکرده‌ام و فکر کنم شاید فقط یکی، دو هنرمند دیگر برایم آنقدر عزیز باشند که رفتن به چنین مراسمی، به شلوغی و دردسرهایش بیارزد.

های و هوی عروسی، من را از فکر قیصر بیرون می‌آورد. در ساعت‌هایی که مدام باید بین آرایشگاه و آتلیه و باغ و سالن در حرکت بود و حرص خورد از ترافیک، فرصت فکر کردن به قیصر را ندارم. می‌گذرد تا چند ماه بعد که دوستی دیگر پیامک می‌زند که عازم گتوند هستیم برای سر زدن به خاک قیصر. باز هم داغ دلم تازه می‌شود: این بار هم گرفتاری‌های شدید درسی اجازه‌ی رفتن حتی ٢۴ ساعته به گتوند را به من نمی‌دهد. برای همین هم من می‌مانم و حسرت مردی که به قول آقای مداد کم‌رنگ، با «یادداشت‌های درد جاودانگی»اش سردرگمی‌های نوجوانی‌ام گم و گور شد ...

قیصر عزیز! ظاهراً ١٠٠٠ روز از رفتن‌ات گذشته؛ و این یعنی بیشتر از ١٠٠٠ روز هم زندگی مشترک من گذشته. زندگی‌ای که خیلی از لحظات عاشقانه‌اش را با شعرهای عاشقانه‌ی تو برای خودم توصیف کرده‌ام. وقتی دلم گرفته، «این روزها که می‌گذرد» خوانده‌ام و وقتی خیلی دلم گرفته، «چه اسفندها دود کردیم ...»! جایت خالی است بین‌مان برادر! جایت خالی است وقتی که سال گذشته، وقت ناامیدی، یکی از چیزهایی که بسیار سر شوق می‌آوردم، «سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم» تو بود ...

جایت خالی‌است؛ سلام من را به چشم‌های آبی خدا برسان!

 

ب.ت: بهانه‌ی این یادداشت، پست وبلاگ محمد اشعری بود در هزارمین سالروز رفتن قیصر امین‌پور؛ مطلبی که ظاهراً پیش از این در همشهری جوان هم چاپ شده‌است.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٢ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

(یک نوشته‌ی کاملاً سربسته و کاملاً مذهبی که از سوی یک آدم تقریباً مذهبی نوشته شده‌است ...)

 

صفر. دختر یک کارگردان معروف بود؛ خیلی معروف، اما شاید نه چندان کاربلد. طوری که وقتی اسم‌اش همراه با پدرش در تیتراژ یکی از تولیدات آمد، پیامک زد و بابت سکانس به سکانس ساخته‌ش پدرش عذرخواهی کرد. جایی با هم همکار بودیم: موسسه‌ای فرهنگی که من، تعداد زیادی از دوستانم را مدیون آنجا هستم. ما کار دیگری می‌کردیم و او، کار دیگری. کارمان ربطی به همدیگر نداشت، اما توی آن محیط خشک اداری، بودن سه – چهار نوجوان که حداکثر 18 سال داشتند، آنقدر برایش غنیمت بود که بعضی وقت‌ها، سمت ما بیاید و صحبت کند. وقتی کاری که برایش به آن مجموعه رفته بودیم تمام شد، نامه‌ای برای‌مان نوشت و – شاید – به نمایندگی از جمع، دست من داد. خط خوبی داشت؛ خیلی خوب. احتمالاً نامه را گم کرده‌ام، اما مضمون‌اش کاملاً دقیق توی خاطرم هست. نوشته بود از کودکی؛ نوشته بود از سرخوشی‌های کودکی و از همه‌ی ما، جمع چهار نفره‌ای که حالا شده بودیم حدود 10 نفر، خواسته بود کودکی‌هایمان را هیچوقت فراموش نکنیم. شاید برای منی که آن موقع، ترم دوم دانشگاه بودم و نسبت به سال قبل از آن، حسابی احساس بزرگ بودن می‌کردم، شنیدن چنین حرفی چندان منطقی نمی‌آمد. اما تشکر کردم و گفتم: چشم! در کودکی‌مان می‌مانیم! غافل از آنکه در آن روزهای نسبتاً گرم اسفندماه 79، ما کودکانی 18 ساله بودیم و حالا در این روزهای کاملاً گرم مرداد 89، کودکانی که شاید کمتر چیزی از آن روزها همراه خودشان آورده باشند ...

اول. خیر سرمان رفته بودیم نماز بخوانیم. وسط هیاهوی یک عروسی پر از بزن و بکوب. اتاق، مثل همه‌ی نمازخانه‌های دیگر چنین مکان‌هایی، کوچک بود و کثیف؛ و البته بسیار گرم. ما هم هر دو، با آن یقه‌ی بسته و کراوات بر گردن، به شدت احساس گرما می‌کردیم. اما موضوع بحث آنقدر جذاب بود که بی‌خیال گرما و سر و صدا، مثل آدم‌های تشنه، جایی گیر آورده بودیم و گپ می‌زدیم. آمارهایی از دوستان قدیمی، کودکان سابق، داد که تکان خوردم. از کودکی‌هایی که چقدر عجیب و چقدر راحت بر باد رفته‌اند، از ماجرای آنهایی که روزگاری همه با هم کودک بودیم و حالا، بعد از 10 سال ناقابل، غریبه‌هایی با کودکی؛ از همه‌ی اینها می‌ترسم ...

دوم. پیچیده شده‌ایم! روزگاری آدم‌های ساده‌ای بودیم، با اتفاقات ساده، و خوشی‌های ساده. اما حالا به‌شدت پیچیده شده‌ایم. حالا دیگر برای خوشی، یک ساندویچ ویژه‌ی کورش (این، اسم یک رستوران کوچک و کثیف‌تر از فری‌ کثیفه است در شرق تهران!) برایمان کافی نیست. حالا دیگر به مسافرت که می‌رویم، نبود کودکی‌هایمان، منیت‌های دیگر بزرگ شده‌مان، کاملاً پیداست، حالا دیگر برای سرگرم شدن، چهار ساعت بازی کامپیوتری کردن برایمان مسخره است، حالا دیگر برای شاد شدن، انگار حتماً باید چیزی، دود کردنی یا نوشیدنی در کار باشد ...

سوم. نقطه‌ی پایان این خط، نقطه‌ی پایان کودکی برخی دوستان من است، والسلام.

چهارم. به دلایل مختلفی، حرف‌هایم در گلو شکست و به خودم هم اجازه نمی‌دهم بازتر از این، روضه بخوانم ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

رفته بودم توی یک سوپرمارکت. از آنهایی که کمی بزرگتر از سوپری‌های معمولی‌اند و البته نام‌شان هم دریانی است. از آن قدیمی‌هایی که قبلاً شاید ماست‌بندی داشته‌اند، یا بقالی، و بعد شده‌اند سوپرمارکت. آقای دریانی پدر، صبح‌ها پشت دخل می‌نشیند و دریانی پسر، بعد از ظهرها. برخلاف اغلب سوپرمارکت‌ها هم دو، سه ساعتی از بعد از ظهر تعطیل‌اند. شاید دریانی پسر، می‌رود چرتی بزند و دوباره کرکره مغازه را بالا بکشد ...

رفته بودم توی سوپرمارکت آقای دریانی تا شکلات صبحانه بخرم. بعد از ظهر بود و داشتم از محل کارم، جایی که در آن دوران سربازی‌ام را می‌گذراندم، بر می‌گشتم. رادیو پیام، مثل همیشه‌ی مغازه‌ی آقای دریانی، روشن بود و گوینده‌ی اخبار، داشت مقدمه‌ی گزارشی از بیکاری نسل تحصیل‌کرده‌ی جامعه را می‌خواند. دریانی پسر، تا از پشت دخل بیرون بیاید و شکلات صبحانه را به من بدهد، با شنیدن مقدمه‌ی گزارش می‌خندید و می‌گفت: آنهایی که رفته‌اند درس خوانده‌اند، تقصیر خودشان است که بیکار می‌مانند! باید نمی‌رفتند درس بخوانند و از همان اول، می‌رفتند پی کار شاید مثل خودش، البته! بعد هم مدام از من تأیید می‌خواست و من هم، بر خلاف خیلی وقت‌های دیگر که سعی می‌کردم اول تأیید کنم و بعد اگر نظری مخالف داشتم بدهم، سکوت کرده بودم.

از مغازه‌ی آقای دریانی که بیرون می‌آمدم، با خودم فکر می‌کردم که شاید دریانی پسر راست می‌گفت؛ شاید من توی این سال‌ها اشتباه می‌کرده‌ام. شاید دریانی پسر، نمی‌دانست با آدم تحصیل‌کرده‌ای صحبت می‌کند که بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن با خودش، بخاطر هدفی بزرگتر، راضی به کار یکی دو ساله‌ی دولتی شده و حالا، دو ماه و نیم است که دارد می‌دود تا روزنه‌ای پیدا کند برای ماندن در دولت. سازمانی که معلوم نیست چرا آدمی که از کارش راضی است، تحصیلاتش مرتبط است، و از خیلی‌های دیگری که در آن سازمان کار می‌کنند تحصیلات بهتری داشته را با هزار عشوه و ناز و ادا، بکار نمی‌گیرد. سازمانی که منِ تحصیلکرده‌ای که از چند موقعیت کاری دیگر بخاطر آنها صرفنظر کرده‌ام را دارد از دست می‌دهد ...

با خودم به حرف‌های دریانی پسر فکر می‌کردم و وضعیتی که دارم. بعضی فکرها آدم را بدجوری آزار می‌دهد. می‌دانید، کمی سخت است ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

خوب یادم هست که پارسال، همین موقع، در رامسر بودم. با جمعی از دوستان قدیمی؛ که البته الان هر کدام‌مان برای خودمان خانواده شده‌ایم!

رفته بودیم به مسافرت‌های دوره‌ای که می‌رفتیم؛ مسافرت‌هایی که بخاطر شرایط خاص سال گذشته، آخرین‌اش بود و هنوز نشده که باز هم خودمان را بار بزنیم و چند روزی برویم شمال.

پارسال همین موقع، در رامسر بودیم و خوب یادم هست که در چنین لحظاتی، یک چشم‌ام به صفحه‌ی تخته‌نردی بود که با حامد بازی می‌کردم و یک چشم‌ام هم به تلویزیون و مناظره‌ی معروف آن شب. هر چند وقت یکبار هم با محمود تلفنی صحبت می‌کردیم: جو، خیلی «عصبی»تر از آنچه بود که تا بحال تجربه کرده بودم. هرچه بود، خیال می‌کردیم - درست یا غلط - که سرنوشت انتخابات را قرار است این مناظره تعیین کند و آنچه که رد و بدل می‌شد، بدجوری روی اعصاب همه‌ی ما چند نفر راه می‌رفت ...

دوست ندارم بنویسم که بعد از مناظره چه گفتیم و چه تحلیل کردیم؛ همانطور که دوست ندارم بنویسم از دوستان صدا و سیمایی‌ام، درباره‌ی آنچه که پیش و پس از مناظره گذشت، چه شنیدم ... روزهای قبل از انتخابات را بخاطر شور و هیجانی که داشتند، دوست دارم؛ اما نوشتن از احساس آن روزهایم، آن هم امروز، هم برایم سخت است و هم شاید دردسرساز! آنچه که می‌خواهم بنویسم، جمله‌ای بود که مردی، پیش از آن مناظره گفته بود: من دغدغه دارم که این روزها در سرزمینی زندگی می‌کنم که در آن، دویدن سهم کسانی است که نمی‌رسند و رسیدن، حق کسانی که نمی‌دوند ...

 

این بار فقط خواستم بگویم: ... و ما هنوز می‌دویم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۳ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

بیابان تاتارها، کتابی است از دینو بوتزاتی؛ کتابی که دقیقاً هفتاد سال پیش منتشر شده، اما به طرز عجیبی همه وقت کاربرد دارد و مفاهیم آن را همیشه، مثلاً الآن من!، می‌توان درک کرد.

کتاب را مدت‌ها پیش خوانده‌ام؛ شاید هفت سال پیش؛ و البته مثل همه‌ی کتاب‌های دیگری که در آن دوران خوانده‌ام، جزئیات دقیقی از آن در خاطرم نمانده. داستان، ماجرای افسر جوانی است که به قلعه‌ای مشرف بر یک بیابان مأمور می‌شود؛ قلعه‌ای متروکه که مهمترین دلیل بودنش، احتمال حمله‌ی تاتارها از آن بیابان روبروست. افسر جوان، از محیط کسل کننده‌ی قلعه فراری است، اما چون قرار نیست بیشتر از چند ماه در آنجا خدمت کند، این محیط را تحمل می‌کند. افسر در این چند ماه، پیرمردهایی را می‌بیند که عمرشان را در قلعه سپری کرده‌اند، شاید تاتارها حمله کنند و این همه سال حضورشان در قلعه، معنی پیدا کند. حتی یکی از آن پیرمردها آنقدر در قلعه زندگی کرده که از دنیا رفته و او را همانجا به خاک سپرده‌اند ...

چند ماه تعهد افسر جوان تمام می‌شود و حالا او، می‌تواند به شهرش برگردد. اما افسون قلعه و امید به حمله‌ی تاتارها، او را پابند قلعه می‌کند. حالا دیگر آن افسر جوان هم به خیل پیرمردهایی پیوسته که کوچکترین سراب در افق دوردست بیابان را به حمله‌ی تاتارها مربوط می‌کنند و با خیال خوش این جنگ، چند وقتی مشغولند. سال‌ها می‌گذرد و افسر، رئیس قلعه می‌شود و تا آنجا که در خاطر دارم، درست در لحظه‌ی حمله‌ی تاتارها، زمینگیر و بیمار است ... افسری که می‌توانست به بالاترین درجات ارتشی برسد، بخاطر رویای حمله‌ی تاتارها، آنقدر در قلعه ماند، تا زمانی که حمله‌ی واقعی فرارسید، دیگر کاری از او ساخته نبود!

بیابان تاتارها، ماجرای تصمیم‌گیری این روزهای من هم هست: افسر جوانی که دوران خدمت سربازی خود را برخلاف داستان، در یک قلعه‌ی خوب تمام کرده و حالا، بر دیوار بلند قلعه، همانی که مشرف بر بیابان است، ایستاده و در حال تماشای غروب آفتاب، دارد به حمله‌ی تاتارها حمله می‌کند. بیابانی به نام کار دولتی و حمله‌ای به نام «بهتر شدن اوضاع کار دولتی!»

من همیشه از کار دولتی فراری بوده‌ام؛ شاید به این خاطر که دو مجسمه‌ی بزرگ از کار دولتی - مادر و پدرم - را همیشه در خانه مقابل خودم می‌دیدم. اما این وهم کوچک که « اینجا (یعنی اداره‌ای دولتی که ١۵ ماه در آن کار کردم)، با بقیه‌ی دولت شاید متفاوت باشد » (و البته کتمان نمی‌کنم که بود)؛ این وهم بزرگ که « دولت، قدرشناس فعالیت‌های افراد می‌تواند باشد » و این رویا که این قلعه، به مردم خدمت می‌رساند، من را راضی کرده بود که برای مدتی دو ساله، در دولت باقی بمانم.

دقیق نمی‌دانم چه شد که پرده‌ی این وهم‌ها، از مقابل چشمانم افتاد؛ همانطور که دقیق نمی‌دانم کدام استدلال درونی، من را راضی کرده بود که در دولت بمانم. اما حالا، این منم که در بلندای قلعه ایستاده‌ام و با نگاه کردن به غروب خورشید، قصد دارم قلعه را ترک کنم. این منم که هم قطارانم در قلعه را می‌بینم: آنهایی که خیلی‌هاشان، آنقدر به این محیط ساکت و کم تحرک عادت کرده‌اند که حتی زمانی که تاتارها حمله کنند، بازهم کاری از آنها ساخته نیست. و این منم که می‌دانم تاتارها، هرگز حمله نخواهند کرد ...

آی ملت! من از بیابان تاتارهای شخصی خودم می‌ترسم! شما هم از بیابان تاتارهای شخصی خودتان بترسید! بیایید همگی با هم بترسیم از روزی که به امیدهای واهی، عمری را سپری کنیم و حتی اگر روزی، در میانه‌ی این گذران عمر، فکر کردیم که شاید راه بهتری هم باشد، آنقدر نگران عمر رفته باشیم که ترجیح بدهیم بقیه‌ی عمر را هم سپری کنیم، شاید تاتارها حمله کردند ...

 

ب.ت: اداره‌ای که من در آن خدمت کردم، واقعاً مجموعه‌ای نمونه بود. شرکت مهندسی آب و فاضلاب کشور، و به‌طور خاص دفتری که در آن کار کردم، برخلاف خیلی از مجموعه‌های دولتی دیگر، کاملاً فعال بود و شاید اصلاً قابل انطباق با شرایط یادداشت نباشد؛ اما دولت، دولت است! به هر حال شاید روزی رسید که فکر کردم راه بهتری هم بوده؛ اما سابقه‌ی کار دولتی من را از تغییر مسیر بازداشت ... من، دقیقاً از این می‌ترسم!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

قبل از این، ما - یعنی من و هم سن و سال‌هایم - نسل سومی بودیم: بعد از نسل اولی که انقلاب کردند و نسل دومی که جنگیدند، ما را به حساب می‌آوردند و همیشه نگران‌مان بودند که باید برای نسل سومی‌ها چه کرد ...

اما اخیراً فهمیده‌ام علاوه بر این صفت نچسب نسل سومی، به نسل دیگری تعلق دارم که خیلی آرام و بی‌سر و صدا در حال رشد است و حتی خیلی از اعضای آن، از آن خبر ندارند ... نسلی تازه، که شاید اگر آنهایی که باید بدانند، درباره‌ی آن ندانند، روزگار خوبی در انتظار این ملک نباشد ...

نسل تازه‌ی من، باز هم هم‌سن و سال خودم هستند: جوان‌هایی بین ٢۵ تا ٣۵ سال؛ و اغلب هم یا دانشجو، یا فارغ‌التخصیل دانشگاه‌ها. فرقی هم نمی‌کند که چه دانشگاهی باشد؛ مهم، دانشجویانی است که روزگار از این بهتر دانشگاه‌ها را درک کرده‌اند، احتمالاً در زمان دانشجویی عاشق شده‌اند و حالا هم خوش و خرم و خندان، با یارشان زیر یک سقف زندگی می‌کنند. برای همین هم آدم‌های نسل تازه‌ی من، خیلی از صفت‌های دانشجویی را با خودشان دارند: ساده و بی‌تکلف‌اند، هنوز هم خیلی از جمع‌های دانشجویی‌شان پا برجاست؛ و حتی دوست و رفیق‌های قدیمی‌شان برایشان از فامیل اهمیت بیشتری دارد ...

خوشبخت‌های این نسل، یعنی زوج‌های خوشبخت نسل تازه‌ی من، خانه‌ای دارند که به هر صورت برای آن اجاره‌ای پرداخت نمی‌کنند؛ اما بیشتر اعضای کلوپ نسل تازه، اجاره نشین‌اند و توی این روزگار وانفسای اقتصادی، مجبورند دو نفری کار کنند تا توی خرج زندگی نمانند. خانه‌ی هم‌نسل‌های من، ساده است و حضور تکنولوژی در آن، بسیار پررنگ ...

نسل تازه‌ی من، علاقه‌ای به بچه‌دار شدن ندارند: آنها، توی جمع کردن زندگی خودشان هم مانده‌اند، چه برسد به اینکه بخواهند موجود بی‌پناه دیگری را هم به جمع صمیمی‌شان اضافه کنند! خیلی از هم‌نسل‌های من، فکر می‌کنند تا وقتی که هنوز امنیت شغلی و اجتماعی ندارند، لزومی به بچه‌دار شدن نیست ... و از همه مهمتر اینکه تا وقتی که آینده‌ی دو - سه ساله‌شان معلوم نیست، بچه را برای چه کاری می‌خواهند؟! برای همین هم توی جمع‌های خودمان کلوپ نسل تازه، صدای گریه‌ی نوزاد شنیده نمی‌شود ...

نسل تازه‌ی من، هرکدام به دلیلی، بخشی از خوشبختی و آینده‌شان را آن طرف مرزها جستجو می‌کنند؛ حالا یا برای درس، یا برای کار، یا برای مهاجرت. آنهایی هم که مانده‌اند، یا چاره‌ای جز ماندن ندارند؛ یا مشغول تهیه‌ی مقدمات رفتن‌اند ... و این هم یکی از دلایل دو نفره ماندن خانواده‌های جوان این نسل است ...

من و همسرم هم اهل همین نسل‌ایم؛ شاید بدون اینکه بخواهیم. دوستان زیادی هم داریم که بدون هیچ کم و کاستی توی همین نسل قرار می‌گیرند؛ شاید بدون آنکه بخواهند ...

این نسل، در حال بزرگتر شدن است؛ و فکر می‌کنم رشد جمعیت آن هم در یک سال اخبر، به شدت بیشتر شده ... نمی‌گویم: آقایان! لطفاً کاری بکنید! چرا که اصولاً انگار قرار نیست در این مملکت هیچوقت کاری انجام شود؛ و اینکه شاید آدم‌های این نسل، اصولاً کاری هم با کاری که آقایان باید انجام دهند، ندارند ...

نسل «دانشجو قبل از این‌ها»، نسل تازه‌ای است؛ نسلی که من هم عضوی از آن هستم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۸ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

... شاید هم ایراد ما این است که آرزوهایمان از ظرف اجتماعی جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، بسیار بزرگتر است ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۸ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

نمی‌توانم بگویم هیچوقت ناشکر نبوده‌ام. اما حداقل می‌توانم اینطور ادعا کنم که هروقت متوجه ناشکری‌ام شده‌ام، برگشته‌ام و توی هر وضعیتی که بوده، شکر کرده‌ام.

خدایا! الآن هم ناشکر نیستم؛ اما بی‌زحمت از آن بالا (یا هرجای دیگری که هستی) التفاتی به کلیت اوضاع و احوال بنما ...

باز هم خدا را شکر!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٥ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

 

دقیقاً ۴٧٩ روز پیش بود؛ یک روز نسبتاً سرد اوایل زمستان: هفتم دی ماه ٨٧. دقیقاً ۴٧٩ روز پیش بود که با سرهایی تراشیده و لباس هایی نازک، مقابل یگان ۵٢١ پادگان ٠١ نیروی زمینی ارتش (همانی که الآن اسمش شده «شهدای وظیفه») به خط مان کردند. خوب یادم هست که وقتی از خانه راه افتادم، هنوز اذان صبح را نگفته بودند و وقتی رسیدم هم فرصتی برای نماز خواندن نبود. یادم هست به افسر آموزش وظیفه ی گروهان (همانی که اواخر دوره ی آموزشی اسمش را گذاشته بودیم «گروهبان کناری»؛ چون اهل فریدونکنار بود!) گفتم می خواهم نماز بخوانم. دادی سرم کشید و گفت: به من ربطی ندارد؛ همین جا بایست ... خوب یادم هست که نماز آن روزم را سر پا خواندم ...

دقیقاً ۴٧٩ روز پیش بود که برای اولین بار، لباس نظامی پوشیدم و شدم سرباز مملکت؛ از آنهایی که در ٠١ بهشان می گفتند «دانشجو» (آخر همه حداقل فوق دیپلم داشتند). سربازی که اول قرار بود برود دانشگاه شهید عباسپور، بعد سر و کارش به شرکت آب و فاضلاب روستایی استان تهران رسید و حالا، پشت کامپیوتری در شرکت مهندسی آب و فاضلاب کشور نشسته و در آخرین روز خدمتش، دارد از اولین روز یاد می کند ...

این ۴٧٩ روز، هرچه که بود، گذشت. کتمان نمی کنم که کلاً به من خیلی خوب گذشت: خیلی بهتر از خیلی از آنهایی که مجبورند در پادگان خدمت کنند یا حتی اگر امریه هم دارند و در دولت مشغولند، به احتمال زیاد شرایط بهتری از من نداشته اند. خیلی خوب گذشت، بخاطر شرایط خوبی که در آن خدمت کردم؛ بخاطر دوستان خوبی که در چهارده ماه بعد از آموزشی داشتم و فکر می کنم هنوز هم دارم ... خوب گذشت؛ خیلی خوب گذشت!

... و از فردا، من مردی آزادم!

 

 

این یادداشت، به صورت همزمان در پروفایل من در فیس بوک نیز منتشر شده است.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

 

سال ٨٩، تا اینجای کار سال خوبی بوده. حالا نه بخاطر اینکه مثلاً موفقیتهای مالی داشته (که هنوز نداشته!)، یا بخاطر کارهایی که انجام داده ام (و البته از این نظر خیلی هم خوب بوده!)؛ که بیشتر بخاطر نگاهی که توی این ٢٩ روز گذشته، به زندگی این چند ساله ام داشته ام.

یک روز توی هفته ی قبل، در یک فرآیند کاملاً منطقی و مهندسی (!)، نشستم و فکر کردم که چقدر کار انجام نشده یا نصفه و نیمه انجام شده دارم. من همیشه برنامه ریز خوبی بوده ام؛ حالا این یا بخاطر صفت « مکتوب کردن همه چیز »ی است که دارم؛ یا بخاطر علاقه ی شخصی ام به مدیریت و کنترل پروژه و پیگیری هایی که در این زمینه داشته ام، یا شاید هم یک توهم ساده! اما فولدرهای مختلفی توی کامپیوترم هست که پر از برنامه ریزی است: برنامه ریزی شش ماهه دوم ٨٨، برنامه ریزی کارهای عقب افتاده تا پایان سال، برنامه ریزی نگارش فلان مقاله و ...

اما بخاطر خلی چیزها؛ که البته در رأس همه شان هم پیگیر نبودن ذاتی ام ایستاده؛ درصد زیادی از این برنامه ریزی ها عملی نشده اند. البته این را هم می دانم که با همین برنامه ریزی ها و انجام ندادن ها، از خیلی هایی که سر جایشان نشسته اند و به هر دلیلی تکان نمی خورند، کیلومترها جلوتر بوده ام. اما این، برای خودم شکستی شخصی است که این همه برنامه ی انجام نداده داشته باشم.

قبل تر گفتم که روزی از همین روزهای فروردین که گذشت، نشستم و دیدم که چقدر برنامه انجام نشده دارم. بعد، آنها را فهرست کردم و دیدم که چقدر خوب که اصلاً دنبال انجام ندادن بعضی هایشان نرفته ام! حالا، فهرستی دارم از کارهایی که نصفه کاره مانده اند و باید انجامشان دهم، کارهایی که ضروریات زندگی اند و باید انجام شوند ... و البته مهمتر از همه: کارهایی که دوست دارم انجام دهم. درباره ی این سومی، شاید بعداً بیشتر نوشتم.

امسال، سال دیگری است! مطمئنم سال ٩٠، از ٨٩ ای که گذراندم، خیلی راضی خواهم بود ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٩ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

احساسم مثل کسی است که یک سال حمام نرفته بوده و حالا با آب داغ، یک دوش درست و حسابی گرفته.

قالب وبلاگ را عوض کردم. قصد دارم بیشتر بنویسم. قصد دارم بیشتر شبیه روزهای خوش گذشته شوم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

کمتر از دو روز قبل بود. تولد یکی از بچه‌های فامیل. دختری است ساده و دوست داشتنی که روز سیزده بدر، یک عدد شانزده روی کیک تولدش گذاشته بود و می‌خواست عبورش از مرز شانزده سالگی را جشن بگیرد. کار که تمام شد، با عده‌ای از بچه‌های دیگر، نشستیم پایش و با هزار جور دانش ریاضی و استدلال‌هال مختلف، اول برای مادرش و بعد هم برای خودش ثابت کردیم که هفده ساله بوده و وارد هجده سالگی شده و یک سال از عمرش را کمتر حساب کرده. معلوم است که اول کار، قبول نمی‌کرد: انگار هم خودش و هم بقیه، دوست داشتند دختر کوچک و دوست داشتنی فامیل، دیرتر بزرگ شود ... لحظه‌ای که مادرش و بعد هم خودش این یک سال فراموش شده را قبول کردند، احساس گناه کردم: غم انگیز بود برایشان ... دختری وارد هجده سالگی شده بود و چه مثال‌های درِگوشی‌ای برای همدیگر تعریف می‌کردند از فلانی که در نوزده سالگی عروس شده و آن یکی که در همین سن، یک بچه به بغل داشته است ...

در تاریکی شبی بعد، همین حساب و کتاب را برای خودم کردم؛ منتها با دقتی بیشتر ... من هم انگار یک سال اشتباه کرده‌ام! انگار که چهارده شهریور هشتاد و نه که بشود، بیست و هشت سالم تمام می‌شود و می‌روم وارد سن بیست و نُه سالگی ... و این، برایم خیلی غم انگیز بود! نه بخاطر بزرگ شدن؛ که بخاطر این احساس بد و کشنده که به اندازه‌ی بیست و نه سال، برای خودم اندوخته‌ای نداشته‌ام ... چهار سال است که خوانده‌های قبلی خودم هرچه که هست؛ به معنای واقعی کلمه! را ببخشید البته! نشخوار می‌کنم ... و این خیلی غم انگیز است ... و چقدر غم انگیزتر است که بعضی‌ها به این نشخوارهای چندباره، غبطه هم می‌خورند و پیش خودشان، بلند یا آهسته می‌گویند که چه آدم بی‌سوادی است این جوان!

بگذار نگاهی به گذشته بکنم. چهارده شهریور هشتاد و هشت، بیست و هفت سالگی‌ام تمام شد. سه ماه بود که داشتیم توی سر و کله‌ی همدیگر می‌زدیم و چه روزهایی بود ... سه ماه بعدش، کارم اول به بستری چند ساعته در بیمارستان کشید بخاطر فشار عصبی وارد بر دستگاه گوارش؛ بعدش هم به دکتر خندان خانوادگی قلب ... این یکسال را جزو عمرم حساب می‌کنم! این یکسال را زندگی کردم؛ هرچند که سخت گذشت ...

چهارده شهریور هشتاد و هفت. بیست و شش ساله. شاغل شرکتی خصوصی و نگران دوران مقدس سربازی که داشت همینجور سر می‌رسید و علیرغم تمام تلاش‌های من سر می‌رسید و ... البته همین روزها هم تمام خواهد شد. روزهای کشدار فرار از کار ... نه! این سال را دوست ندارم!

چهارده شهریور هشتاد و شش. بیست و پنج ساله. آخرین روز مجردی! بزرگترین هدیه‌ی تولدی که می‌توانستم بگیرم را فردای آن روز گرفتم و نه بصورت رسمی، که تقریباً نیمه رسمی، شدم دو تا! روزگار پرواز کردن بود آن روزها ... شش ماه بعد هم از پایان نامه‌ام دفاع کردم و رسماً شدم کارشناس ارشد مملکت ... دوستش دارم؛ همه‌ی سال قشنگ هشتاد و شش را ...

چهارده شهریور هشتاد و پنج. بیست و چهار ساله. عاشق و نگران. دوست ندارم درباره‌ی آن روزها صحبت کنم؛ نه بخاطر ناراحتی‌ام از آنها که اگر بخواهم سالی از عمرم را مثال بزنم، همان ایامی است که درس نمی‌خواندم و عاشقی می‌کردم و آنچه دوست داشتم را انجام می‌دادم. آن سال، برایم آنقدر مقدس است که دوست ندام با صحبت کردن درباره‌ی آن، رنگی به سفیدی زیبایش اضافه کنم ... خدایا! این سال را جزء عمرم حساب کن؛ لطفاً!

چهارده شهریور هشتاد و چهار. بیست و سه ساله. پذیرفته شده در کارشناسی ارشد دانشگاه شریف. عاشق ... و البته مردد! یک ماه و هفت روز بعد بود که این عشق، به عجیب‌ترین شیوه‌ی ممکن ابراز شد و به شیوه‌ای عجیب‌تر به آن پاسخ داده شد! هرچند روزهای بعد از آن بیست و یکم مهرماه برایم عزیز است؛ اما روزهای قبل از آن، آنقدر آزارم می‌دهد و آنقدر پر از تصاویر سیاه است که ... بگذار بگذرم! لطفاً بگذار بگذرم! خواهش می‌کنم بگذار بگذرم ...

فعلاً این من و این چهار سالی که گذشته ... بماند سال هشتاد و یک (امیر، یادت هست؟) ... بماند سال هشتاد (امین، آرش، یادتان هست؟) ... بماند سال هفتاد و نه (میثم، یادت هست؟) ...

چقدر غم انگیز است وقتی نگاه می‌کنم و می‌بینم هرچند بیشتر لحظات این چهار سال را واقعاً زندگی کرده‌ام؛ اما آنقدر برایم سریع گذشته که حالا، باید هراس وارد شدن به بیست و نه سالگی را داشته باشم ... مرزی که کمتر از پنج ماه به آن باقی مانده و نمی‌دانم آن روز، چه شکلی دارم ...

چقدر بعضی وقت‌ها بعضی چیزها غم انگیز است ...

 

این یادداشت به صورت همزمان در پروفایل من در فیس‌بوک نیز منتشر شده‌است.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

یک قرن گذشته انگار از آخرین باری که اینجا را به روز کردم ...

این مدت، که بیشتر از پنج ماه نبود، اما انگار واقعاً یک قرن گذشته ...

آن موقع کجا بودم و حالا کجا؟

آن موقع کجا بودیم و حالا کجا؟

 

توی عمرم هیچوقت به اندازه این یک قرن مأیوس و ناامید نبوده ام ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۳ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

 

برای علی (که فکر می‌کنم کمی دلتنگ است و شاید باید کمی فکر کند تا حالش سرجا بیاید ...)

 

... و نقل است چون آدم بر زمین هبوط کرد، بر کوه صفا نشست و حوا بر کوه مروه. چون آدم چنین فراقی را بدید، دانست که در آن حکمتی است؛ پس بر صفا باقی ماند و بسیار گریست تا چهل سال بعد، حوا را در صحرای عرفات دوباره بازیافت. و در این معنی، سری مستتر است که صاحبان خرد را بس باشد ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٤ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

·         بذار خودمو یه بار دیگه هم توی آیینه نگاه کنم ... کی میدونِه؟ شاید این آخرین بار باشه ...

·       بذار خودمو یه بار دیگه هم توی آیینه نگاه کنم ... کی میدونِه؟ شاید تونِستم تصویر اونایی که آخرین بار توی آیینه نگاه کردن رو هم ببینم ...

·         بذار این آیینه رو تمیز کنم ... کی میدونِه؟ شاید اینجوری یه کم قشنگ تَر توش افتادم ...

·         بذار این آیینه رو تمیز کنم ... کی میدونِه؟ شاید اینجوری تصویر اونایی که دوست دارَم رو یه کم قشنگ تر توی آیینه دیدم ...

·         عجب رازهایی داره این آیینه ... !

 

پ.ن: بعضی وقت ها پیش می آید که وقتی متنی برای برنامه ای تلویزیونی می نویسم، همه ی وجودم می لرزد؛ درست عین همین متنی که نوشته ام. واقعاً چه کسی می داند؟

پ.ن: هیچوقت از روبرو شدن با مرگ نهراسیده ام؛ اما رفتن سخت است وقتی بدانی کسی منتظر توست ...

پ.ن: آنچه آمد هم، قسمت اول پلاتویی است برای برنامه نردبان (شبکه تهران) با اجرای بهروز بقایی که نمی دانم چه زمانی پخش خواهد شد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢٢ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

 

مرد ٢ هزار چهره، در مجموع به نظرم سریال زیاد جالبی نبود؛ البته بجز قسمت هواپیما و بخشهایی از فوتبال. بهترین قسمت های سریال، جاهایی بود که مسعود شصت چی را در حال بازجویی نشان می‌داد. شیطنتی که در چشم‌های شصت‌چی بود؛ اینکه آدمی به‌صورت اتفاقی در موقعیتی قرار بگیرد که برایش به‌صورت آرزو جلوه می‌کرده و حالا به هیچ وجه از قرار گرفتن در آن موقعیت ناراضی نیست؛ اینکه همه چیز را به گردن دیگران و آن «نشد» های معروف خودمان بیاندازیم و البته بازی فوق‌العاده مهران مدیری با آن یقه بسته و ظاهر معقول و موجه و البته شیطنت پنهان، بهترین و لذت بخش ترین لحظات نوروز امسال در تلویزیون بود؛ البته به نظر من!

کاش مهران مدیری دست از سر شصت‌چی بر ندارد و این بار، بجای پرداختن به وقایع روز و موقعیت‌های اشتباهی، سریالی فقط درباره شخصیت شصت‌چی بسازد.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٦ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |

١. این ١٠ روز اخیر را اصفهان بودم و یزد؛ و حسابی هم خوش گذراندم. دوباره بعد از حدود ٨ سال به یزد رفتم و باز هم علاقه‌ام به این شهر بیشتر شد. هنوز هم بجز تهران، فقط حاضرم در اصفهان و یزد و همدان زندگی کنم.

٢. خداوکیلی این دوران خدمت سربازی هم به ما خوب خوش می‌گذرد! فعلاً که در مقام امریه و کارشناس ارشد محترم محیط زیست، از ابتدای اسفندماه تا آخر تعطیلات، عملاً فقط ۶ روز در «محل خدمت»‌ام فعالیت کرده‌ام. به همین راحتی یک ماه و نیم دیگر از آموزشی گذشت و حالا ٣ ماه و نیم خدمتم!

٣. این خدمت سربازی، برای من هرچه نداشته، مجوزی برای ورود به طرح زوج و فرد داشته. معمولاً مأمورانی که ابتدای طرح زوج و فرد می‌ایستند، ترجیح می‌دهند با ستوان یکمی که درجه‌اش از آنها بالاتر است و دستی تکان می‌دهد و با سرعت وارد طرح می‌شود کاری نداشته باشند. حالا می‌خواهد این جناب ستوان یکم، مال ارتش باشد، می‌خواهد ١٠٠ متر عقب‌تر اورکت را از صندوق عقب و کلاه را از داشبورد ماشین درآورده باشد، می‌خواهد آن ریش مدل‌داری که بر صورت دارد نشان بدهد که هرچه هست، الآن در حال خدمت نیست ... ! فعلاً که خوش می‌گذرد!

۴. این جناب محمود درس نگرفته بود از مسابقات جام جهانی کشتی که بازهم بلند شد و به استادیوم آمد؟! از همان لحظه‌ای که تلویزیون نشانش داد، دلم گواهی می‌داد که می‌بازیم. به خدا راست می‌گویم ... خدا سومین حضور محمود در مسابقات ورزشی را به خیر بگذراند. کاشکی یکی هم پیدا شود و به او بگوید: اگر موفقیت ورزش و ورزشکاران را می‌خواهی، به استادیوم‌ها نیا، لطفاً!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٩ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط م.ز.پ نظرات () |


Design By : Night Skin